گوييم : خداى تعالى ، حىّ است ، و اتّصاف حىّ به شنوايى و بينايى صحيح است .
و هر كس كه اتّصاف او به صفتى صحيح باشد ، اگر متّصف به آن صفت نباشد ، به ضدّ آن صفت متّصف مىشود . پس اگر خداوند سبحان شنوا و بينا نباشد ، بر ضد آن موصوف مىشود ، و ضدّ آنها نقص است كه بر خداى متعال محال است .
اگر گفته شد : حيات خداوند متعال مخالف حيات ماست ، و اشتراك دو امر مختلف در همهى احكام واجب نيست ، و اينكه لازمهء حيات ما گوش و چشم است بدان معنى نيست كه حيات خداى تعالى چنين باشد .
فرض كنيم كه آن را هم بپذيريم .
ليكن چرا جايز نباشد كه گفته شود : گرچه لازمهء حيات خداى تعالى گوش و چشم باشد ، امّا ماهيت خداى تعالى پذيراى آنها نيست ، همانگونه كه لازمه حيات ، شهوت و نفرت مىگردد ، ليكن ماهيت خداى تعالى براى آنها قابليت ندارد و اينجا هم به همينگونه است .
اگر پذيرفتيم كه ذات خداى تعالى قابليت آنها را دارد ، ليكن چرا جايز نباشد كه حصول آن دو ، موقوف بر شرطى است كه تحقّقش در ذات خداى تعالى ممتنع است ؟ و اين نيز گفتهى فلاسفه است كه ديدن يك شىء ، مشروط است به انطباع عكس كوچكى مشابه آن شىء مرئى در مايع جليديه ، و اگر آن دربارهى خداوند متعال ممتنع شد ، بناچار صحت آن اثبات نمىشود .
باز هم بپذيريم كه صحت آن حاصل شد ، ليكن چرا پذيرفتنيد كه قايل به آن صفت ، محال است كه از آن و از ضدّش با هم تُهى باشد ، كه پيش از اين تقرير شد .
آن را هم پذيرفتيم ، ليكن منظور از نقص چيست ؟
بعلاوه چرا پذيرفتهايد كه نقص محال است ؟
اگر بدين منظور به اجماع روى آوردند ، دلالت بر مبناى نقل مىگردد . و اگر دليل حقّانيت اجماع آن آيه باشد ، آيههايى كه دلالت بر گوش و چشمى دارد ، دلالتشان از آياتى كه بر صحت اجماع دلالت دارد ، روشنتر است . پس در اين مسأله ، بازگشت به تمسّك به آيات سزاوارتر است و تمسّك به آيهها مورد اعتماد مىباشد و بى ترديد ، لفظ « سمع » و « بصر » حقيقتاً در علم نيست بلكه در آن مجاز است ، و بازگرداندنِ لفظ از
خلاصهء عبقات الانوار (حديث منزلت) (فارسى) — صفحة 408
مساهمون: السيد مير حامد حسين الهندي
ص٤٠٨