خروج به سوى تبوك آن را گفت ، در حالى كه مردى جنگجو براى مدينه باقى نگذاشته بود و تنها زنان و كودكان و افراد ناتوان را بهجاى گذاشت ، پس على را جانشين خود كرد . منافقان به على طعنه زدند و گفتند : او را رها نكرد مگر براى اين كه ناخوشايندش بود . على گريان به سوى پيامبر صلى الله عليه و آله رفت و گفت : مرا با زنان و كودكان تنها مىگذارى ؟
پيامبر صلى الله عليه و آله براى دلدارى گفت : آيا راضى نمىشوى كه نسبت به من در جايگاه هارون نسبت به موسى باشى ؟ ضمناً پيامبر صلى الله عليه و آله ابنامّ مكتوم نابينا را يازده بار جانشين خود در مدينه نمود ، با آن كه صلاحيت امامت نداشت .
دوم : اين حديث بر استحقاق نداشتن على براى امامت دلالت مىكند ، چون هارون پيش از موسى درگذشت ، و پس از موسى او را كارى نبود ، پس اين حديث رافضىها را ملزم مىكند كه بگويند پس از پيامبر ، على را كارى نيست .
سوم : اگر رافضىها خردورزى مىكردند ، اين حديث را براى استحقاق نمىآورند ، چون پيامبر او را در جانشينى به هارون تشبيه كرد ، و از جانشينى هارون چيزى جز فتنه و فساد بسيار بزرگ به ويژه با پرستش گوسالهى بنىاسرائيل حاصل نشد ، تا آنجا كه موسى سر برادرش را گرفت و به سوى خود كشيد . از جانشينى على نيز همان حاصل شد ، از جمله كشتار مسلمانان در روز جمل ، و در صفين ، و ضعف اسلام ، تا آنجا كه دشمنان نسبت به آن بدگويى كردند . و اگر هم نمىبود ، سرزنشى از آن بر على نيست ، چون او صاحب حق بود ، ليكن اگر در دوران خلافتش آنچنان نبود ، بهتر مىبود » .
نگاهى به گفتههايش و پاسخ آنها
آرى . . . اين مرد كينههاى نهفته و نهايت دشمنى خود را با حضرت اميرالمؤمنين عليه السلام بروز داد .
مىبينيد كه مىگويد : « در آن دلالتى بر امامت على نيست ؟ »
مگر اين سخن ناصبىها نيست ؟ !
بلكه او مىگويد : « اين حديث ، بر استحقاق نداشتن على بر امامت دلالت دارد » .