در وجه اوّل تصريح مىكند كه اين حديث تنها براى دلدارى حضرت اميرالمؤمنين عليه السلام گفته شده است : « نخست : اين حديث براى دلدارى على نه براى نصّ بر او گفته شده است » . نيز گويد : « پس پيامبر صلى الله عليه و آله براى دلدارى گفت : آيا راضى نمىشوى كه نسبت به من در جايگاه هارون نسبت به موسى باشى » . سپس سخن خود را در مطلب دوم نقض كرده و مدّعى مىشود كه اين دليل بر نفى استحقاق امامت و خلافت است ؛ سپس در مطلب سوم نتيجهى جانشينى او را پيدايش فساد بسيار بزرگ بيان مىكند . اين تناقضگويى است ، چون اگر دليل بر نفى استحقاق و نيز دليل بر پيدايش فساد بزرگ باشد ، براى على دلدارى پديد نمىآورد و فتنهانگيزى منافقان را نسبت به او بر طرف نمىكند ، بلكه برعكس - آنگونه كه او آورده است - تأييد و تصديقى است بر ادّعاى منافقان و صحيح دانستن طعنههايى كه بر او مىزنند .
تناقض ديگر : هر چند دشمنى او در وجه سوم به نهايت خود رسيده است ، ولى به دلالت حديث بر خلافت اعتراف مىكند ، آنجا كه گويد : « چون او را در جانشينى به هارون تشبيه كرده است » . اين سخن صريحى است در دلالت بر جانشينى ، چون پيامبر صلى الله عليه و آله حضرت اميرالمؤمنين عليه السلام را در جانشينى به هارون تشبيه فرمود ، و روشن است كه مراد اعور از اين ، جانشينى زمان حيات نيست ، چون هيچ فتنه و فسادى در آن مدّت واقع نشد ، پس مراد جانشينى پس از مرگ است . وقتى ثابت شود پيامبر صلى الله عليه و آله براى جانشينى بعد از مرگ ، حضرت على عليه السلام را به هارون تشبيه فرموده است ، دلالت حديث بر خلافت به طور بديهى ثابت مىشود و اگر نتيجهى سخن او در وجه سوم چنين باشد ، خود ادّعايش را كه گويد : « اين حديث دلالتى بر امامت على ندارد » نقض كرده است .
گفتههاى ديگرش در همين وجه سوم ، تنها بر كفر و نفاقش دلالت دارد . . .
نجمالدّين خضربنمحمّدبنعلى رازى در كتابش كه در پاسخ اعور نوشته ( التوضيح الأنور بالحجج الواردة لدفع شبه الأعور ) در اين مورد گويد :
« وجه تشبيه ، نزديكى و فضيلت است ، نه آنچه توهّم كرده از فساد بزرگ و فتنهى عظيم ، و گرنه تسلّى نبود ، بلكه مذمّت و تخطئه بود ، كه اين به اجماع باطل است .
از آنجهت كه فتنه و فساد از خودِ جانشينى به دست نيامد ، بلكه از خواستههاى فاسد و نظريات كساد آنها بود ، و گرنه عيبجويى دربارهى پيامبر بود كه جانشين معيّن كرد .
خلاصهء عبقات الانوار (حديث منزلت) (فارسى) — صفحة 190
مساهمون: السيد مير حامد حسين الهندي
ص١٩٠