آيا حديثى كه اهل سنّت آن را روايت كرده و به صحّت و تواترش اعتراف مىكنند ، دليلى بر استحقاق نداشتن حضرت على عليه السلام براى خلافت است ؟
آيا اين مذهب ناصبىها و خوارج ، و بر خلاف مذهب اهل سنّت نيست كه او را يكى از خلفا قرار مىدهند ؟
اگر اين حديث دليلى بر استحقاق نداشتن است ، پس حديث دروغين ساختگى دربارهى شيخين - كه از پيش ذكر شد نيز دليلى است بر استحقاق نداشتن آن دو ، پس زيان اين ياوهگويى بر اعور ، بيش از سودش است . . .
ليكن او به همين بسنده نمىكند ، بلكه - در وجه سوم - از حضرت اميرالمؤمنين عليه السلام و خلافتشان و شيعيانشان بدگويى مىكند . آيا براى اين كار ، توجيهى معقول و تأويلى مقبول دارد ؟
بدگويىهاى او نسبت به حضرت اميرالمؤمنين عليه السلام
گفتههاى يوسف اعور ، شامل بدگويى و عيبجويىهايى است ، از چند جهت :
1 - گويد : « اگر رافضىها خردورزى كنند ، اين حديث را حجّت بر استحقاق على نمىآورند » . اين سخن دلالت دارد بر اين كه آوردن اين حديث و احتجاج به آن براى اثبات استحقاق امام عليه السلام به امامت ، مخالف عقل است و بيانگر حماقت و نادانى آورنده و استدلال كنندهى به آن است ، در حالى كه دهلوى تصريح مىكند كه اين حديث - نزد اهل سنّت - برترى حضرت امير عليه السلام و درستى امامتش در دورانش را مىرساند ، چون دلالت بر استحقاق امامت او دارد . پس تشكيك اعور ، دامنگير شيعه و سنّى هر دو مىشود .
2 - گويد : « چون او را در جانشينى به هارون تشبيه كرد ، و از جانشين هارون جز فتنه و فساد بسيار بزرگ با پرستش گوسالهى بنىاسرائيل حاصل نشد » . وى اين تشبيه را دليلى بر بىخردى شيعه مىداند كه به اين حديث استدلال مىكنند ، و گمان مىبرند كه نتيجهى اين تشبيه ، انجام يافتن فتنه و فساد بزرگ از جانشينى حضرت اميرالمؤمنين عليه السلام است ، همانگونه كه به گمان او از جانشينى هارون حاصل شد .