تبوك ، بوده است » . علقمى و عزيزى هر دو در شرحشان بر جامع صغير سيوطى بههمين گونه آوردهاند . و اين نص صريحى است كه دلالت بر خلافت را به طور مطلق انكار مىكنند ، چون معناى اين سخن خارجشدن خلافت به طور مطلق پس از مرگ است والّا تعيين كه در زمان حياتش باشد ، انجام نيافته است .
عبدالوهاب قنوجى نيز در كتابش ( بحرالمذاهب ) گويد : « و اگر ( حديث منزلت ) پذيرفته شود ، دلالتى بر نفى امامت آن سه نفر پيش از على ندارد . » . اين كلام صراحت دارد كه او ، خواستار نفى مطلق دلالت است ، و اين كه اگر پذيرفته شد دلالتى بر نفى امامت آن سه نفر ندارد . . .
همچنين در « شرح التجريد » قوشچى آمده است : « و پس از جدال و جنجالها ، دلالتى بر نفى امامتِ سه امام قبل از على رضىاللَّهعنه ، ندارد » . پس روشن مىشود كه : آنان دلالت حديث منزلت بر اصل خلافت را نفى و انكار مىكنند ، و اين همان چيزى است كه ناصبىها بر آن هستند . پس شكّى در ناصبىبودن خطابى ، قاضى عياض ، توربشتى ، علقمى ، عزيزى ، قارى ، حلبى و امثال آنان ، نمىماند .
15 - 7 .
ولىاللَّه دهلوى
امّا تمام اين مطالب ، اهل سنّت در سرزمين هند را پريشان نمىكند ، آنگونه كه با سخن ولىاللَّه پريشان مىشوند كه دشمنى و بغض او نسبت به حضرت اميرالمؤمنين عليه السلام ، در پرتو سخن فرزندش ( دهلوى ) اثبات مىشود . ولىاللَّه گويد :
« هنگامى كه مرتضى را در جنگ تبوك جانشين خود گماشت ، او را در دو صفت شبيه به هارون دانست : در مدّت غيبت جانشين اوست و از اهل بيت اوست ، و نبوّت را نفى كرد . اين مطلب ارتباطى با خلافت كبرى ندارد كه بعد از وفات پيامبر صلى الله عليه و آله است ، چرا كه در هر جنگى اميرى بر مدينه تعيين مىكرد . . . پس خلافت كبرى يك امر است ، و خلافت صغرى در مدت غيبت از مدينه ، امر ديگرى است » . « 1 »
هامش
( 1 ) . إزالة الخفاء ، آخر فصل هفتم از مقصد اوّل .