وجود عين حقيقت أو باشد در ذهن وخارج ، چه ممكن است كه گفته شود كه قائلين به وحدت چون مطلق وجود را امر واحد شخصي مىدانند پس وجود في نفسه امرى است متعيّن ، وتعيّنات عارضه عرضيّه في الحقيقة حدودي هستند كه عارض آن متعيّن في نفسه شدهاند واينها عدماتند چه ماهياتند ، والماهيات ما شمّت رائحة الوجود أزلا وابدا ، پس نيست اتحادي چه اتحاد فرع اثنينيّت است ونيست اثنينيّتى ، ليس في الدار غيره ديّار « 1 » ، فتأمّل .
واما از دليل ثاني : پس به اختيار شقّ ثاني است از ترديد ثاني وآن غيريّت است ، قول شما كه نيست بد وچارهاى از ما به الامتياز صحيح است چنانكه نيست بد وچارهاى از ما به الاشتراك ، ليكن ما به الامتياز عين ما به الاشتراك است .
مثال حسّى اين مطلب اين است كه : مىگوئيم : « بياضان مختلفان في الشدّة » دو فرداند از بياض مطلق ، پس هر يك را ما به الامتياز وما به الاشتراك است ، وحال آنكه ما به الامتياز غير از بياض ما به الاشتراك امر ديگر نيست ، ومن مال إلى تحقيقه فليرجع إلى محله ، وهرگاه ما به الامتياز عين ما به الاشتراك است واختيار مىكنيم شقّ أول از ترديد ثالث را وآن وجود است .
قولكم : آن وجود ، يا عين وجود أول است ، يا غير آن .
مىگوئيم : لا هذا ولا ذاك ، بلكه هر يك از حصص وافراد وجود امر بسيطى است كه ما به الامتياز در هر يك عين ما به الاشتراك است ، - بر قياس بياضين كه هر يك امرى است بسيط وما به الامتياز در هر يك عين ما به الاشتراك است - ، تأمّل اين جواب از دليلين است بدون لحوظ اشتراك لفظ ومعنى ، پس مىگوئيم جواب از براي دليلين بر تقدير اشتراك به معنيين أولا بر
هامش
( 1 ) ه : ديّار ، ونيز مستدل نفى غيريت كرد پس اثبات عينيت شد ، ونيست در اين جواب وردّ اين عين لا اثر كذا ، ( وجد في نسخة الأصل ولم يكن في غيره عين ولا اثر ) فتأمّل .