أنا الحق كشف اسرار است مطلق * بجز حق كيست تا گويد أنا الحق
همه ذرات عالم همچو منصور * تو خواهى مست گو وخواه مخمور
در اين تسبيح وتهليلند دائم * بدين معنى همه باشند قائم
اگر خواهى كه گردد بر تو آسان * وان من شئ را يكدم تو برخوان
چه كردى خويشتن را پنبهكارى * تو هم حلاجوار اين دم برآرى
برآور پنبهء پندارت از گوش * نداى واحد القهار مىنوش « 1 »
ونيز مولوى رومى در « ديوان » خود از اين قبيل اشعار بسيار گفته « 2 » ، كه از آن جمله اين است :
هر لحظه به شكلى بت عيار برآمد * دل برد ونهان شد
هر دم به لباس دگر آن يار برآمد * گه پير وجوان شد « 3 »
اين جمله هم أو بود كه مىآمد ومىرفت * هر قرن كه ديدى
تا عاقبت آن شكل عربوار برآمد * داراى جهان شد
منسوخ نباشد چه تناسخ چه حقيقت * آن دلبر زيبا
هامش
( 1 ) مصدر : بينوش ، شرح گلشن راز : 744 .
( 2 ) ج : دارد .
( 3 ) در نسخه ه اين ابيات اضافه دارد :گاهى بدل طينت صلصال فرو رفت * غوّاص معانيگه نوح شد وكرد جهان را به دعا غرق * خود رفت بكشتىگاهى ز يكى كأكل فخّار برآيد * زان بس سخنان شدگه گشت خليل وبه دل نار برآمد * آتش گل رزان شديوسف شد واز مصر فرستاد قميصى * روشن كن عالماز ديدهء يعقوب چو أنوار برآمد * تا ديده عيان شدحقّا كه همان بود كه اندر يد بيضا * مىكرد شبانىمىگشت دمى چند درين روى زمين * از بهر تفرّجدر چوب شد وبر صفت مار برآمد * آن سحركنان شدعيسى شد وبر گنبد دوّار برآمد * تسبيحكنان شد