ثكلتك الثّواكل ، يا عقيل أ تئنّ من حديدة أحماها إنسانها للعبه ، و تجرّني إلى نار سجّرها جبّارها لغضبه أ تئنّ من الأذى و لا أئنّ من اللّظى ( 4 ) و أعجب من ذلك طارق طرقنا بملفوفة في وعائها ، و معجونة شنئتها ، كأنّما عجنت بريق حيّة أو قيئها ، فقلت : أ صلة ، أم زكات ، أم صدقة فذلك محرّم علينا أهل البيت فقال : لا ذا و لا ذاك ، و لكنّها هديّة . ( 5 ) فقلت : هبلتك الهبول أعن دين اللّه أتيتني لتخدعني أ مختبط أم ذو جنّة ، أم تهجر و اللّه لو أعطيت الأقاليم السّبعة بما گفتم مر او را : كه به مرگ تو بنشيناد زنان مصيبت زدهاى عقيل اى ناله مى كنى از آهن پارهاى كه گرم كرده باشد آن را آدمى او [ از ] براى بازى او ، و مى كشى مرا وا آتشى كه بتافته باشد آن را جبّار او براى خشم خود اى مى نالى [ تو ] از رنج [ اين آهن سوزان ] و ننالم من از آتش دوزخ ( 4 ) و عجب تر از [ حال عقيل ] اين [ است ] بشب بسر در آيندهاى كه بسر در آمد ما را به [ هديهّء ] در پيچيدهاى در باردان او ، و سرشته [ شده ] اى [ يعنى حلوايى ] كه دشمن داشتم آن را ، گوييا كه سرشتهاند به آب دهن مارى يا قى آن ، پس گفتم : اى عطا است اين يا زكات يا صدقهء پس اين همه حرام است بر ما اهل بيت ، پس گفت : نه اين [ است ] و نه آن ، و ليكن اين هديهّ است . ( 5 ) پس گفتم : به مصيبتت بنشيناد مصيبت نشينندگان اى از [ راه ] دين خدا آمدهاى تا بفريبى مرا اى آميخته عقلى تو يا خداوند ديوانگى يا بيهوده مى گويى بحقّ خدا كه اگر بدهند مرا هفت اقليم [ را ] با آنچه در زير فلك هاى او
نهج البلاغة ( فارسى ) — صفحة 145
مساهمون: خطب الإمام علي ( ع )
ص١٤٥