تخطي إلى المحتوى الرئيسي

نهج البلاغة ( فارسى ) — صفحة 477

مساهمون:

ص٤٧٧
و لم يتكاءده صنع شيء منها إذ صنعه ، و لم يؤده منها خلق ما برأه و خلقه . ( 27 ) و لم يكوّنها لتشديد سلطان ، و لا لخوف من زوال و نقصان ، و لا للاستعانة بها على ندّ مكاثر ، و لا للاحتراز بها من ضدّ مثاور ، و لا للازدياد بها في ملكه ، و لا لمكاثرة شريك في شركه ، و لا لوحشة كانت منه ، فأراد أن يستأنس إليها . ( 28 ) ثمّ هو يفنيها بعد تكوينها ، لا لسأم دخل عليه في تصريفها أو تدبيرها ، و لا لراحة واصلة إليه ، و لا لثقل شيء منها عليه . ( 29 ) و لا نيامد او را كردن و آفريدن چيزى از آن [ خلق ] آنگه كه آفريد آن را ، و به رنج نياورد او را - از آن [ خلق ] - آفريده شد [ ن ] آنچه آفريد او آن را . ( 27 ) و موجود و هست نكرد آن را براى استوارى پادشاهى [ خود ] ، و نه براى ترسيدن از زوال و كم شدن آن ، و نه براى يارى طلبيدن به آن بر همتاى غلبه كننده [ به ] كثرت ، و نه خويشتن نگه داشتن به آن از ضدّى [ و ] نا همتا [ يى بر جهنده ] در جنگ ، و نه براى زايد شدن به آن در ملك او ، و نه براى غلبه كردن به كثرت انبازى در انبازى او ، و نه براى تنهايى [ يى ] كه بود از او ، پس خواست كه انس گيرد وا آن خلايق . ( 28 ) پس او فانى كند آن را بعد از هست كردن آن ، نه براى ملالت كه در رفت [ و عارض شد ] بر او در گردانيدن آن يا تدبير آن ، و نه براى راحت كه و اصل شود وا او ، و نه براى گرانى چيزى از آن بر او . ( 29 ) [ و ] ملول نكند او را درازى باقى ماندن آن [ ها ] تا وا خواند [ آن ملالت ] او را وا