تخطي إلى المحتوى الرئيسي

نهج البلاغة ( فارسى ) — صفحة 399

مساهمون:

ص٣٩٩
أبيض يقق ، فهو ببياضه في سواد ما هنا لك يأتلق . و قلّ صبغ إلّا و قد أخذ منه بقسط ، و علاوه بكثرة صقاله و بريقه ، و بصيص ديباجه و رونقه ، فهو كالأزاهير المبثوثة ، لم تربّها أمطار ربيع ، و لا شموس قيظ . ( 13 ) و قد ينحسر من ريشه ، و يعرى من لباسه ، فيسقط تترى ، و ينبت تباعا ، فينحتّ من قصبه انحتات أوراق الأغصان ، ثمّ يتلاحق ناميا حتّى يعود كهيئته قبل سقوطه . ( 14 ) لا يخالف سالف ألوانه ، و لا يقع لون في غير مكانه و إذا تصفّحت شعرة من شعرات قصبه أرتك حمرة و رديّة ، و تارة خضرة زبر جديّة ، و أحيانا صفرة عسجديّة . ( 15 ) فكيف تصل إلى صفة هذا عمائق الفطن ، أو تبلغه قرائح مى درخشد ، و كم است رنگى مگر بدرستى كه فرا گرفت [ طاووس ] از او نصيبى ، و غلبه كرد [ آن رنگ ] به بسيارى صيقل او ، و درخشيدن او ، و درخشيدن ديبا او ، و آب دارى او ، پس آن چون شكوفه‌هاى پراكنده كرده كه نپرورد [ ه است ] آن را باران بهارى ، و نه آفتاب هاى تابستانى . ( 13 ) و بدرستى كه وا شود از پر او ، و عارى ماند از لباس او ، پس بيفتد پياپى ، و برويد پياپى ، پس بيفتد پر از ناى او چو فرو افتادن برگهاى شاخه‌ها ، پس با هم رسد افزاينده تا كه وا گردد همچو چگونگى خود پيش از افتادن آن . ( 14 ) خلاف نباشد [ با ] پيش [ و ] گذشتهء رنگ هاى او ، و واقع نشود رنگى در غير جايگاه آن ، و چون تأمّل كنى تو مويى را از موى هاى ناى او ، نمايد تو را سرخى گلگون ، و يك بار ديگر سبز زبر جدى ، و هنگام ها [ ئى ] زرد چون رنگ زر . ( 15 ) پس چه گونه رسد وا صفت اين چيزها جولاءهاء باريك بينى ها ، يا برسد به او خاطرها و