بأعجب من مطاعمة الغراب . ( 8 ) تخال قصبه مداري من فضّة ، و ما أنبت عليها من عجيب داراته و شموسه خالص العقيان و فلذ الزّبرجد . ( 9 ) فإن شبهّته بما أنبتت الأرض قلت : جنّى من زهرة كلّ ربيع . و إن ضاهيته بالملابس فهو كموشيّ الحلل أو كمونق عصب اليمن و إن شاكلته بالحليّ فهو كفصوص ذات ألوان ، قد نطّقت باللّجين المكلّل . ( 10 ) يمشي مشي المرح المختال ، و يتصفّح ذنبه و جناحه ، فيقهقه ضاحكا لجمال سرباله ، و أصابيغ وشاحه ، فإذا رمى ببصره إلى قوائمه زقا معولا بصوت يكاد يبيّن عن استغاثته ، و يشهد اندك ، نبودى آن عجب تر از طعام دادن كلاغ . ( 8 ) واگرد به طاووس ، [ گمان مى كنى كه ] قلم هاى پر او چون جوال دوز از سيم [ است ] ، و آنچه برويانند بر آن از عجب آوردن دايرههاى آن ، و گرديدن مثل آفتاب [ و ] خالص زر و پارههاى زبرجد . ( 9 ) پس اگر تشبيه دهى او را به آنچه برويانيد زمين گفتى تو : باز چيده است از شكوفهء هر بهار ، و اگر ماننده كنى به لباس ها پس آن همچو زنگار كردهء حلهّها ، يا نقش كردهء برد يمن [ است ] ، و اگر مشابهت دهى او را به پيرايهها پس آن همچو نگين ها [ ى ] خداوند رنگ ها [ است ] ، بدرستى كه فرا گرفته باشند [ به ] سيم افسر نهاده . ( 10 ) برود [ طاووس ] چون رفتن [ با ] نشاطى خرامنده ، و نظر كند دنبال خود را و پر خود را ، پس قهقهه كند خندنده براى خوبى پيرهن
نهج البلاغة ( فارسى ) — صفحة 397
مساهمون: خطب الإمام علي ( ع )
ص٣٩٧