تخطي إلى المحتوى الرئيسي

نهج البلاغة ( فارسى ) — صفحة 396

مساهمون:

ص٣٩٦
ألوانه في أحسن تنضيد ، بجناح أشرج قصبه ، و ذنب أطال مسحبه . إذا درج إلى الأنثى نشره من طيهّ ، و سما به مطلّا على رأسه كأنهّ قلع داريّ عنجه نوتيهّ . ( 5 ) يختال بألوانه ، و يميس بزيفانه . يفضي كإفضاء الدّيكة ، و يؤرّ بملاقحة أرّ الفحول المغتلمة . ( 6 ) أحيلك من ذلك على معاينة ، لا كمن يحيل على ضعيف إسناده . ( 7 ) و لو كان كزعم من يزعم أنهّ يلقح بدمعة تسفحها مدامعه ، فتقف في ضفّتي جفونه ، و أنّ أنثاه تطعّم ذلك ، ثمّ تبيض لا من لقاح فحل سوى الدّمع المنبجس ، لما كان ذلك خوب ترين با هم نهادن ، [ با ] بالى كه در هم بست ناى و قلم پر او ، و دنبالى كه دراز گردانيد كشيدن آن را ، چو [ ن ] برود وا ماده باز گشايد آن را از نورد آن ، و بر آرد آن را بر بالا برند [ ه ] بر سر خود ، گوئى كه او بادبان كشتى [ است ] - نسبت [ دارد ] به دارين كه بكشد آن را ملّاح آن . ( 5 ) بخرامد به رنگ هاى خود ، و خرامد به نشاط خود ، مى رساند در وقت مباشرت چون رسانيدن خروس ها ، و مجامعت كند به گشنى كردن نر ماده را چون جماع فحل ها [ ى ] وا انگيزنده . ( 6 ) حواله كنم تو را از اين [ امر ] بر رو با رو ديدن ، كه نه همچون كسى كه حواله كند [ گفتهء خود را بر ضعف اسناد و ] بر سستى اضافت [ و نسبت ] آن . ( 7 ) و اگر بودى همچو دعوى كسى كه دعوى كند ، بدرستى كه او گشن مىكند به اشك چشم كه بيرون آورد اشك هاى چشم خود را ، پس باشد در دو جانب پلك هاى چشم او ، و بدرستى كه مادهء آن بخورد آن [ اشك ] را ، پس خايه كند نه از گشن فحل يعنى نر ، جز اشك كه بيرون آيد اندك