تخطي إلى المحتوى الرئيسي

نهج البلاغة ( فارسى ) — صفحة 393

مساهمون:

ص٣٩٣
الباطل ، يموجون فيها موجا ، و يمرجون فيها مرجا . فلا تكوننّ لمروان سيّقة يسوقك حيث شاء بعد جلال السّنّ و تقضّي العمر . ( 9 ) فقال له عثمان : كلّم النّاس في أن يؤجّلوني ، حتّى أخرج إليهم من مظالمهم . فقال له عليه السلام : ما كان بالمدينة فلا أجل فيه ، و ما غاب أجله وصول أمرك إليه . ( 10 )

165 - و من خطبة له عليه السلام

يذكر فيها عجيب خلقة الطاووس

ابتدعهم خلقا عجيبا من حيوان و موات ، و ساكن و ذي حركات ، آن فتنه موج كردنى ، و مى آميزند در آن آميختنى ، پس مباش تو مر مروان را راننده كه راند تو را هر جا كه خواهد پس از بزرگى سال و به آخر رسيدن عمر . ( 9 ) پس گفت مر او را عثمان : سخن گوى با مردمان در آن كه مهلت دهند مرا تا كه بيرون آيم به ايشان از مظلمه‌هاى ايشان ، پس گفت مر او را امير - عليه السّلام - : آنچه باشد به مدينه [ از بيت المال ] پس نيست اجل در او ، و آنچه غايب باشد ، اجل او رسيدن امر تو است بدان . ( 10 ) 165 - [ و از خطبه‌هاى آن حضرت - عليه السلام - است ] [ كه ] ذكر مىكند در او [ از ] شگفت آورندهء آفرينش طاووس نو بيافريد [ خداى تعالى موجودات را ] خلقى عجيب : از جانور و جماد ، و ساكن و خداوند