معنى ، مردم به عدالت مأمورند « 1 » .
و از چيزهايى كه نفس را پاك گرداند ، از ملطخات - يعنى اخلاق بد كه برشمرديم - عبادات الهى است ؛ و نگاهداشتن سنّتها كه شريعت نبوى ( ع ) بدان دعوت كرده است ، و به حقيقت عبادت حصنى و سپرى است نفس را از اين آفت .
و بدان كه : نفوس بعد از مفارقت چند طبقهاند :
طبقهء اول : نفسهايى است كه علوم و معارف حاصل كرده باشند ، و از اخلاق و هيآت بدنى كه برشمرديم ، منزه و متجرداند « 2 » . اين طبقه ، بعد از مفارقت ، در سعادت و راحت مطلق بود ، و وى را هيچ رنج و ألم نبود .
و طبقهء ديگر : نفسهايى است كه علوم و [ معارف ] « 3 » حاصل كرده باشند ، اما آلودهاند به آن اخلاق بدنى كه برشمرديم . وى را عذابى سخت باشد ؛ زيرا كه چون وى را معارف و علوم حاصل باشد ، ذات وى تقاضاى آن كند كه وى را سعادت حاصل آيد ؛ و هيأت بدنى كه وى را مانع بود از دريافت سعادت خويش - و نيز افعال بدنى كه وى را شاغل بود از دانستن سعادت خويش - منقطع شود بعد از مرگ . و نفس دانا بود به لذت و راحت ، و تقاضاى آن كند كه وى را سعادت حاصل شود ، و [ چون ] هيأت بدنى مانع آيد ؛ وى را رنجى به غايت رسد از اين جهت .
اما اين هيأت مر نفس را جوهرى نيست ؛ بلكه عارضى است از جهت بدن ، و روى به زوال دارد . پس ابدا « 4 » معذب نباشد ، و به آخر سعادت حقيقى و لذت و راحت وى را حاصل شود .
و نيز سبب آن هيأت ، حركتى بود كه به خيرات و شرور بدنى ، و لذات جزوى محسوس [ منتهى شود ] . [ 17 ] و آن حركت بعد از مفارقت تن برخيزد ، پس به ضرورت آن هيأت نيز زايل شود .
طبقهء ديگر : نفسهايى است ناقص كه علوم و معارف حاصل نكرده باشند ؛ اما منزّه باشند از هيأت بد و اخلاق ناپسنديده . و به وى رسيده باشد كه « او را كمالى است » و آن كمال را طلب نكرد ، تا اگرچه دانست آن را منكر بود ؛ و عقيدتى كه حاصل كرده بود ، به خلاف حق بود . اين طبقه هميشه در عذاب باشند ، و رنج و ألم ايشان هرگز منقطع نشود .
و طبقه ديگر : نفوسى است كه منزه بود از اخلاق و هيأت بد ، و ندانسته باشد كه وى را كمالى
هامش
( 1 ) . بآموزيده . ( د )
( 2 ) . مجرد بوده . ( د )
( 3 ) . در متن « مفارق » آمده ، ولى به قرينهء « معارف » قبل و بعد از آن اصلاح شد .
( 4 ) . ابدا : هميشه ، تا ابد