تخطي إلى المحتوى الرئيسي

ترجمه رساله اضحويه ( فارسي ) — صفحة 80

مساهمون:

ص٨٠
اما از جهت مدرك ، آن است كه : مدركات عقل ، معانى ثابت است و صور روحانى ، و مبدأ اول مر موجودات را ، و ملايكهء وى ، و حقايق اجرام آسمانى ، و اجرام عنصرى [ را ] . و كمال عقل آن است كه : عالمى باشد منزه از تغيّر و تكثّر ، و در وى حاصل بود صور جملهء موجودات مجرد از مايه . و چون چنين باشد ؛ هر يكى از اين عقول عالمى باشند برابر عالم حقيقى . مگر آنكه « 1 » بناى عالم عقل روحانى است و ربانى [ 16 ] و لطيف و پاكيزه . و بناى عالم حسّ جسمانى است ، و خسيس و محسوس و آميخته به بديها ، و به قوّت و عدم موصوف ؛ و چى قياس است اين معانى را كه نفس انسانى را حاصل است ، با اين معانى كه مر نفس حيوانى را حاصل است . از اين سخن پيدا شد كه : لذتى كه مر جوهر انسانى راست - يعنى مر نفس وى راست - در معاد ، چون كمال خود حاصل كرده باشد ، با هيچ لذت از اين لذتها كه در اين عالم است قياس نتوان كرد . و چه قياس بود مر لذتى و چيزى كه ملايكه راست ، با لذتى و چيزى كه بهايم و سباع را بود ؟ و نفس مردم پيداست كه جوهر ملكى است ، چون كمال خود حاصل كرده باشد ؛ زيرا كه صورت عقلى است مفارق . و اين چنين صورت ، صورت ملايكه است . بلى اين لذت و راحت ، مادام كه نفس با بدن پيوند دارد ، درنتواند يافت ؛ زيرا كه قواى بدنى بر نفس استيلا يافته است ، به حدّى كه نفس از اين جهت ذات خود را فراموش كرد ؛ و زبردستى و سلطنت ، حسّ و وهم و غضب و شهوت را حاصل شده است . و بيان اين سخن آن است كه : چون سلطنت مر اين قوا را بود ، سلطنت نفس ناطقه كمتر شود . و چون بيان كرديم كه : لذت نفسانى واجب است ، و تا با تن پيوند دارد درنمىيابد ؛ مانع ، تن بود ، يا چيزى كه ملازم اوست . و مانند اين حالت در قواى ديگر تواند بود ؛ مثلا « ممرور » « 2 » شيرين را تلخ داند ، و وى را ناخوش آيد . و نيز [ مستنكر نيست ] « 3 » كه لذتى بود كه ما به وجود آن اعتقاد داريم ، و كيفيت آن ندانيم ، و آن
هامش
( 1 ) . الا آنكه : ( د ) - مگر آنكه - با اين تفاوت ، جز آنكه . ( 2 ) . ممرور : بيمارى كه مزهء هر چيز را تلخ حس مىكند . شاعرى گويد :هر كه را باشد دهن تلخ از ملال * تلخ يابد لذت آب زلال( 3 ) . عبارت متن ناخواناست و بدين صورت « و سر مسكر است » آمده ، اما در نسخه‌هاى عربى چنين است : « فان الممرور يستمرى الحلو و يكرهه ، و ايضا ليس من المستنكر أن يكون لذة يعتقد وجودها و لا يتصور كيفيتها و لا تنالها فى حال . . . » ( اضحويه چاپ قاهره ، ص 117 )