را درنيابيم ؛ همچنانكه عنّين ، كه اعتقاد دارد كه لذت نكاح هست ، اگرچه در نمىيابد ؛ و همچنين كه أصم ، معتقد است وجود لذت سماع را ؛ و كور نيز لذت [ ديدار ] صورتهاى نيكو را ؛ اگرچه در نمىيابد .
و بدان كه : دريافت لذات نفسانى در اين عالم به حسب تقاهر قواى مردمى و قواى حيوانى است . هر كه را در اين عالم قواى نفسانى استيلا دارد بر قواى حسى و حيوانى ، وى را از دريافت لذت حظى تمام بود ؛ و هر كه را كمتر ، كمتر .
و هر كه از آسمان مؤيّد است ، و نهاد او بر آن است كه قواى نطقى او بر حيوانى مستولى بود ، وى را از دريافت آن لذت حظى تمام باشد ، و هر كه را معنى مستولى بود و باطنش بر ظاهر غالب ؛ وى را از لذت عقلى قدرى تمام در اين عالم حاصل باشد .
اما چون مطلق فراگيريم و نظر با اين حال نكنيم ، دريافت اين لذت و سعادت ، جز در آخرت نبود ؛ يعنى نفس ، سعادت و لذت ، آنگاه دريابد كه از پيوند با بدن تخلص يابد ، و از آثار طبيعت بيزار شود ؛ و متجرّد شود از اين عالم . و به نظر عقل به ذات بارى تعالى ، و به ذات ملايكهء روحانى - كه بندگان خاص اويند - نگاه مىكند ، و غايت لذت در اين حال بود ، و غايت شقاوت مر او را در ضدّ اين حال باشد كه گفتيم .
و همچنان كه اين سعادت در لذت ، عظيم است ؛ شقاوت در رنج و ألم هم عظيم است .
و بدان كه ما بيان كرديم كه : وجود نفس در بدن ، نه چنان است كه وجود صورت در مايه ؛ پس جوهر بدن ، وى را مانع نتواند بود از دريافت لذت خويش .
بلى آثارى و هيأتى بد كه از تن بر وى حاصل آيد و ثابت شود ، چون « شهوت و غضب و حرص » و رغبت نمودن در چيزى كه شايستگى رغبت ندارد ، از كارهاى دنياوى ؛ چون نفس مفارقت تن كند - و اين آثار در وى بمانده باشد - وى را مانع بود از دريافت كمال خويش .
و همچنان بود پندار تا كه در بدن است « 1 » .
و رموز و اشارات حكما به تناسخ ، جمله اين معانى را خواستهاند كه بيان كرديم . و تنزيه نفس از اين معنى - يعنى پاك گردانيدن نفس را از اين اخلاق و هيأت بد - جز به عدالت نتواند بود ؛ زيرا كه جزء معتدل ميان دو طرف متضاد ، هر دو طرف از وى مسلوب بود « 2 » ؛ و جوهر وى از هر دو طبيعت خالى . چنان كه معتدل در گرمى و سردى ، كه وى نه گرمى كند و نه سردى . و از براى اين
هامش
( 1 ) . متن عربى چنين است : « و يكون كأنه بعد فى البدن . . . » ( اضحويه ، چاپ قاهره ، ص 119 ) .
( 2 ) . يعنى چنان است كه تضاد هر دو طرف از جزء معتدل فاصله گرفته . . .