زيادت شود ، و نفس فاضل عالم خود را داند ، و مثل خود را اضعاف هم داند ؛ به سببى كه « 1 » مبادى عقلى كه اسباب وىاند ، همه را داند . و دانش و علم ، سبب لذت و راحت است .
و بعضى از علما گفتهاند كه : گر چه تناسخ ممتنع است ؛ اما محال نيست كه بعضى نفوس را با بعضى از نفوس پيوند افتد ، چنان كه در وى تاثير كند ، اما به خير ، يا به شرّ . زيرا كه دور نيست كه مزاجى حادث شود ، نزديك به آن بدن كه وى به آن پيوند داشت . و هم بدان علت كه با بدن اول پيوند داشت ، با اين نيز پيوند گيرد . بلى ممتنع است كه اين پيوند هم بر آن وجه پيوند بود كه پيوند اول بود ؛ از جهت آن علتها كه پيش از اين ياد كرديم .
و از آن جمله آن است كه : دو نفس در يك جسم محال است ؛ پس اين پيوند كم از پيوند اول باشد . و اين چنان بود كه نفس با بدن ، پيوندى گيرد روحانى .
و اگر نفس شرير بود ، بدين سبب در شرّ بيفزايد . و [ اگر ] خيّر و نيككردار بود [ در خير بيفزايد ] « 2 » و از پيوند ايشان در آن نفس وهمها « 3 » و اخلاقها ظاهر شود .
و قومى گفتهاند كه : روا باشد كه قوت و همى مفارق مادّت شود ، به سبب قوت نطقى ؛ و بعد از مفارقت ، مطالعت معانيى كند كه در عالم طبيعت است . و نفس از مطالعهء معانى معقول صرف باز ماند ، و اين حال را همچون بدنى بود ؛ زيرا كه ا مطالعهء معانى معقول صرف باز ماند ، و اين حال وى را همچون بدنى بود ؛ زيرا كه وى در آن محتبس « 4 » بود ، و از آن فرا نتواند گذشت ، و به معانى معقول نتواند رسيد .
و رواست كه جمله اسباب جزويات - كه در عالم كون و فساد حادث شود - مطالعت كند ؛ زيرا كه بعضى از بعضى اولاتر نيست . و از اين جهت وى را معرفت كاينات پيش از افتادن حاصل شود .
و گفتهاند كه : نفس بد فعل ، آنگاه به بد فعلى قادرتر باشد . زيرا كه چون در بدن بود حركات وى گوناگون بود ، از جهت بدن ، و بعد از مفارقت يك صنف بود ؛ و آن ، آن است كه تعلق به قوّت وهمى دارد ، اگر نيك است ، نيك ؛ و اگر بد است بد .
و ميان اين جماعت اتفاق است كه : شرير ، شياطيناند ؛ و خيّر از طبقهء جن ، و بيشتر اين شياطين و جن را علايق و پيوند است با مردم - پيوند روحانى - كه از آن سبب افعالى طبيعى
هامش
( 1 ) . نه بينى كه . ( د )
( 2 ) . به قرينهء متن عربى افزوده شد .
( 3 ) . عبارت متن عربى چنين است : « و تحدث من اتصالهما انواع من الهمم و الاخلاق فى النفس البدنية منهما . . . » . ( اضحويه ، چاپ قاهره ص 123 )
( 4 ) . محتبس ، بندى شده ، و حبس شده ، محبوس .