است ؛ و جز عقيدتى كه از پيغامبران - عليهم السلام - به وى رسيده بود ، هيچ چيز ديگر را متنبه نبود تا طلب كند . و كسى به وى نگفته باشد كه « آن را منكر شدى ! » تا منزه باشد از اخلاق و هيأت بد . و هيچ عقيدت خود ، وى را حاصل نشده باشد ، و نداند كه وى را كمالى هست يا نه ، چون نفوس كودكان .
و اين هر دو طبقه ، بعد از فساد تن ندانند « 1 » ، و ايشان را نه سعادت مطلق بود ، و نه شقاوت مطلق ؛ زيرا كه اين نفس ، خود ، از كمال آگاه نيست تا وى را اشتياقى باشد ، و از نايافتن آن ، وى را ألم و رنج رسد . و نيز از هيأت و اخلاق بد منزه است و پاكيزه .
و چون چنين بود ؛ آنچه سبب رنج است در حق وى نبود ، و سبب سعادت هم حاصل نيست .
پس حال وى نه نيك بود نه بد .
بلى طبقهء اول ، به قدر آن كه از مبادى بدانسته است ، وى را اثر سعادت باشد .
و نفوسى كه ناقص باشند . و آلوده به هيأت و اخلاق بد - و بدانسته باشد « 2 » كه وى را كمالى است ، و حاصل نكرده باشد - بعد از مفارقت تن به غايت بدبخت باشد ، و رنج و ألم وى هرگز به آخر نرسد .
و اگر ندانسته باشد كه وى را كمالى است ؛ رنج و ألم وى از جهت هيأت بد ، و اخلاق ناپسنديده باشد . اما از جهت نابودن كمال و اشتياق به آن نبود ، كه وى خود متنبه نبود مر كمال را .
و آنچه اسكندر مىگويد كه : نفوس ناقصه فاسد شود به فساد بدن ، به خلاف حق است ؛ و نيز نه مذهب ارسطاطاليس است .
اما بيان آن كه به خلاف حق است ، آن است كه ما بيان كرديم كه : نفس مردم به ضرورت باقى بماند بعد از فساد بدن .
و بعضى از علما گفتهاند كه : نفس نيكوكردار را لذات و راحات بيفزايد به پيوند گرفتن به نفسهاى نيكوكردار . و [ نفس ] بدكردار را رنج و ألم بيفزايد به پيوند گرفتن به نفسهاى بدكردار .
و پيوند گرفتن هر يكى از نفوس با شكل خويش بود . و پيوند ميان ايشان پيوندى بود معقول ، نه محسوس . و لذات و رنج كه از پيوند خيزد نامتناهى است .
يعنى نفوس فاضله كه كمال حاصل كرده باشند ، چون پيوند گيرد به نفسى فاضل ، وى را لذات و راحات زيادت شود . و همچنين نفس شرير چون پيوند گيرد با نفس شرير ، ألم و رنج وى
هامش
( 1 ) . يعنى جز فساد تن چيزى نمىدانند ، و از كمال نفس بىخبرند .
( 2 ) . در متن « باشند » آمده ، ولى به قرينهء بعدى « باشد » صحيحتر است .