و در جمله اگر نه رغبت وهمى بود - وهمى كه در حيوان است از جهت بقاى نوع - از جهت لذت جماع ، اين همه حرص مردم را نبودى ، يا قصد « 1 » همچنان بودى كه حيوانات ديگر راست .
و اما قوّت خشم ؛ لذت وى حصول غلبه است ؛ زيرا كه بودن وى در حيوان از براى اين معنى است . و از اين [ بسايط ] « 2 » مر هر يكى را از اين قوّتها چيزهاى لذيذ به تركيب حاصل مىشود .
و اصناف لذتها بود كه آن به شركت بود ؛ چنان كه فكرت كردن در غلبهء خصم ، كه آن لذيذ است . و نيز قوت خشم را ، و متوهمه را وهم متخيله را نيز ، هر يكى [ را ] به وجهى ديگر لذتى است .
درست شد از اين سخن كه : لذات به « دريافتن » موافق است و ملايم ؛ و موافق ، هر چيزى را آن بود كه مكمل جوهر وى باشد ، يا مكمل فعل خاص به وى . و قياس لذات بعضى با ديگرى ، قياس و نسبت قوى دريابندهء لذت است ، بعضى با ديگرى ، و قياس دريافتن آن ديگر است .
يعنى نسبت لذت حسى با لذت عقلى ، همچنان است كه نسبت عقل با حس ؛ و همچنان است كه نسبت دريافت عقل به دريافت حس .
و عقل شريفتر است كه حس ؛ پس لذت عقلى شريفتر بود كه لذت حسى . و دريافت عقل قويتر است و شريفتر از دريافت حس ؛ پس دريافت عقل شريفتر بود ، و نيز آن چيز كه ملايم و موافق عقل است فاضلتر و شريفتر است از آن چيز كه ملايم و موافق حس است ؛ زيرا كه ملايم عقل [ از ] ابديات است به نسبت ؛ كه « 3 » پذيراى فساد و تباهى نيست ؛ و « 4 » موافق حس هم فاسد و [ هم ] تباه است .
و اين را زيادت شرح كنيم و بگوييم :
معلوم است كه نفس ناطقه مدرك است و دريابندهء جوهر ، و جوهر وى از جوهر قوتهاى ديگر فاضلتر ؛ زيرا كه وى بسيط است على الاطلاق و از مايه جداست به همه وجهى ، و قوتهاى ديگر همه در مادتاند ، و پذيراى تركيب و قسمتاند به سبب مادت ؛ و نيز ادراك نفس ، فاضلتر از ادراك حواس است ؛ از جهت ادراك و از جهت مدرك .
اما از جهت ادراك ، آن است كه : دريافت عقل ، يقينى و ضرورى و كلى است و ابدى ؛ و ادراك حواس ، ظاهرى است و جزوى و پذيراى زوال .
هامش
( 1 ) . قصد ، اعتدال .
( 2 ) . در متن بساط آمده ، ولى عربى آن چنين است : « ثم تركب من هذه البسائط ملذات . . . » . ( اضحويه چاپ قاهره ، ص 115 ) .
( 3 ) . كه ، زيرا كه .
( 4 ) . در حالى كه .