چيزهاى نرم به اعتدال ، هم از جهت آن علت كه گفتيم .
و سبب در اين آن است كه : مقصود از « جواهر » اين قوّتها ، آن فعل است كه خاص است به وى . و فعل اين قوّتها كه برشمرديم جز در موضوعى خارج نتواند بود كه ، تا بدان موضوع نرسد آن فعل نكند . و چون به وى رسد ، و موذى نبود ، لذيذ و موافق باشد .
اما لذت حقيقى حسى ، آن است كه : قوت حسى چيزى منافى موذى را دريابد ، و بعد از آن زايل شود ؛ و قوّت دريابد بازگشتن خويش را به حال طبيعى .
چنان كه جوع و عطش ، كه منافى است ، و چون طعام بخورد ، باز به حالت طبيعى آيد .
دريافت آن حال ملذّ است .
و لذت جماع نزديك است به لذت خارش ، زيرا كه گذر آب پشت بر عضوى است غدوى كه گوشت وى سست است ، و به قوّت بر وى نمىگذرد ، گوئيا پوست از وى باز مىكند ، و آن حالت مانند سوختن و دردى است مر آن عضو را . اما زود منقطع مىشود ، و پوست از اندام فراهم آيد ، و باز به حال خويش باز آيد به رطوبت آن آب كه بر وى رفته است ، بىفصلى دراز .
و قوت حسّى ، آن باز آمدن به حال خويش ، و زايل شدن منافى را دريابد ؛ وى را موافق آيد ، پس لذيذ بود .
و اين مانند رطوبتى باشد چرب و لزج « 1 » كه بر ظاهر جراحتى برود كه نزديك بود به به شدن ، و پوست رويانيدن ، و هنوز به نشده باشد . مردم از اين معنى حالتى دريابد نزديك به لذت جماع .
و ديگر آن كه : قوت وهمى حيوانى - كه وى سبب رغبت است به جماع - به آن حالت منضم مىشود ، لذت بيش بود .
از اين جهت است كه كسى كه [ محبّ ] « 2 » باشد در لذت جماع ؛ او اختيار جماع با آن كس كند كه وى را انس با وى بيش از آن بود كه با ديگران بود .
اگر با كسى خلوت كند كه وى از وى ملول بود ، از او نفرت گيرد و وى را ناخوش آيد ، با آنكه لذت جماع در هر دو يكسان بود .
و روا باشد كه آن كس كه از او ملول بود ، در او معانى و اسبابى بود كه اكنون سبب زيادتى لذت باشد .
هامش
( 1 ) . چون لزج . ( د )
( 2 ) . محب : كسى كه دوست مىدارد ، و برمىگزيند ، و مىپسندد . اما در متن فارسى « مخنث » آمده ، و عبارت نسخههاى چاپى و خطى عربى چنين است : « و لهذا محب لذة الجماع ، يختار الجماع فى وقت مع من أنسه بها اكثر ، و يكون لو خلا بمملول عنها عافها و كرهها . و نفس اللذة الجماعية متساوية فيهما . و ربما كان المملول عنها أشد تهيؤ للمعانى و اسباب زيادة اللذة » . ( اضحويه ، چاپ قاهره ، ص 114 )