جسم نباشد ، و در جسم نباشد ؛ كه « 1 » بيان كرديم كه : هر قوّتى كه در جسم باشد متناهى است .
و ثابت شده است كه اجسام متناهى است . و نيز نشايد كه نفس در چيزى باشد - از لواحق جسم - كه آن جسم پارهپذير نبود ؛ زيرا كه آن چيز يا « جزو لا يتجزّى » بود ، يا نقطه . و جزو لا يتجزى در كتب هندسه و طبيعى بيان كرديم كه محال است .
و نقطه شايستگى آن ندارد كه نفس در او بود ؛ زيرا كه نقطه پذيراى مزاج نيست . و بودن نفس در بدن ما ، بدين طريق است ؛ يعنى هرآينه بايد كه از اجتماع عناصر ، مزاجى شايسته حاصل شود ، تا آنگاه ، نفس با بدن پيوند گيرد .
و مزاج در چيزى كه بهرهپذير نباشد نتواند بود ؛ و نقطه بهرهپذير نيست .
بلكه نقطه را از مزاج جز اضافتى ، مجرد موهوم ، نتواند بود . و امثال اين اضافت نه از معانى وجودى است كه اثباتى دارد ؛ و آن اضافت آن است كه :
نقطه كنارهء جزوى است از عناصر بسيط كه آن جسم - كه نفس با او پيوند دارد - از آن حاصل [ 12 ] شده است .
و چون نقطه كنارهء جسم بود ، به حقيقت و به ذات ، محمول نقطه - يعنى آنچه در او باشد - كنارهء محمول جسم باشد به عرض .
و كى تواند بود كه نفس در نقطه بود ، و نقطه را وضع است ؛ و نفس را وضع نيست « 2 » ، به هيچ وجه ؛ نه به ذات ، و نه به عرض .
و ذات همچنانكه جسم را است . و به عرض چنان كه : سپيدى و سردى و گرمى و اعراض ديگر كه در جسم بود ؛ كه همه وضع دارند ، از جهت جسمى كه موضوع عرض است .
بيان آنكه معانى معقول را وضع نيست آن است كه اگر معقولات را وضع بود حال از دو بيرون نبود :
يا وضع كه آن را باشد ؛ به معنى پذيراى اشارت و تعيين جهت بود ، يا به معنى نسبت جزوهاى آن با يكديگر در جهت .
و نقطه را وضع است ، به معنى اول ؛ و آن را وضع نيست ، به معنى دوم .
و اگر صورت معقول را وضع باشدى ، همچنانكه نقطه را ، لازم آيد كه معنى معقول ، خود نفس جهت چيزها باشد ؛ يا به ذات چنان كه : كناره و بعد ، يا به عرض چنان كه چيزى كه در بعد
هامش
( 1 ) . كه ، زيرا كه .
( 2 ) . متن عربى : « و كما أنه طرف الجسم بالحقيقة ، فمحموله طرف بالعرض ، لمحمول الجسم ، مكمم بكمية الجسم هذا و على ان النقطة لها وضع ما ، و لا وضع للنفس . . . » ( اضحويه چاپ قاهره ، ص 99 و 100 )