چون اين سخن معلوم شد ، اگر معانى معقول را كه دريافتهء نفس است ، وضع بودى ؛ واجب بودى كه مفارقات را وضعى خاص بودى ، برابر آن وضع كه مر صورت معقول را است از آن ؛ زيرا كه مفارقات را يك وجود بيش نيست ؛ و آن وجود معقول است ، و عكس اين لازم نيست .
يعنى چون ما اثبات كرديم كه « معانى معقول را وضع نيست » لازم آيد كه محسوسات را وضع نباشد ، تا مقابل آن معقولات افتد كه از او حاصل است .
چنان كه اگر معقولات را وضع بودى ، لازم آمدى كه مفارقات را وضع بودى ، تا صورتى كه از آن معقول است برابر آن بودى .
و از برابرى آن گفتيم كه : عكس لازم نيست ؛ كه « 1 » محسوس نه از آن روى معقول است كه محسوس است ، بلكه او را دو وجود است ، يكى وجوديست كه آن چيز به آن محسوس است ؛ و به آن وجود معقول نشايد كه بود .
و از جهت آن وجود كه وضع دارد ، وجودى ديگر است ، كه به آن معقول است ؛ و از آن جهت نشايد كه آن را وضع باشد . پس صورت معقول از محسوس ، در برابر آن وجود است كه آن را وضع نيست .
مثلا مردم ، اگر از جهت آن اعتبار كنى كه نهادى معين مشار اليه دارد ، كه به آن اعتبار گويند كه « اين مردم ! » و اشارت به معنى كنند ، آن وجود محسوس است ؛ و از آن جهت معقول نتواند بود .
و اگر اعتبار طبيعت مردم كنى ، و در او نياورى كه : اين هست ، يا نيست ؛ و نبايد كه هستى اين يا نيستى آن قيدى سازى ، بلكه تعرض نكنى ، و از اعتبار طبيعت مردم فرانگذرى ؛ و هيچ معنى جز از اين در وى نياورى ؛ نه معنى وجودى ، و نه معنى عدمى .
به اين اعتبار ، وجود وى معقول است ؛ و وى از اين جهت از وضع خالى است . و صورت معقول كه در نفس است ، برابر اين صورت است ؛ به خلاف مفارقت كه آن را يك وجود بيش نيست ؛ و به آن وجود معقول است .
پس اگر صورت معقول را از آن وضعى بودى ، لازم آمدى كه آن صورت را در نفس خويش وضعى بودى كه صورت معقول برابر آن بودى . و اين چيزهايى كه دلالت مىكند كه نفس به ذات خويش قائم است ، و در مادت نيست ؛ آن است كه حال از دو بيرون نيست :
يا فعل نفسى - يعنى تعقل - به ذات او بود ؛ و وى را در آن به هيچ چيز - جز از ذات خويش - حاجت نبود ، كه آلت وى باشد اندر آن .
هامش
( 1 ) . كه ، زيرا كه .