بود .
لازم آيد كه معنى معقول خود نفس ، جهت چيزها باشد يا به ذات چنان كه كنارهء بعد و عرض ؛ چنان كه چيزى كه بعد بود ، و لازم آيد كه معنى معقول كنارهء چيزى بود كه آن چيز در مادّت بود ؛ و آن خلف است و محال .
و اگر معنى معقول را وضع باشد ، به معنى دوم ، لازم بود كه اكنون آن را حدى معين بود از بزرگى و خردى و شكل ؛ زيرا كه : درست شده است كه هر چه را وضع باشد ، بدين معنى ، آن را مقدارى بود . پس لازم آيد كه مردم معقول را ، در عقل مقدارى محدود خاص بود . و مردم معقول ، معنى است كه جمله مردم را باشد ، و هيچ يكى از مردم مخالف ديگرى نيست در آن معنى ؛ و آن معنى حدّ مردم است .
و چون مردم ، آن معنى بود ، و آن معنى يكى بود ، و در بيان مردم اختلاف نيست ؛ و آن را مقدار ، محدود است ؛ لازم آيد كه همهء مردم يكى باشند در خردى و بزرگى ؛ و اين خلف است و محال .
و وجود به خلاف اين است .
پديد آمد كه : معنى معقول را وضع نيست ، و اين برهان چنان كه دلالت مىكند ، بر آن كه « نفس در نقطه نيست » دلالت مىكند كه : نفس در هيچ چيز نبود ، كه آن را وضع است ، از اجسام و ابعاد .
و پديد آمد كه : نفس بيزار است از مادّت ، و اشارت و تعيين جهت « 1 » و مكان ، وى را محال بود .
بدان كه : صورتهاى محسوس ، چون هرآينه وضع دارند ، كلى نبود ، و تقاضاى آن كند :
چندى اين صور منطبع در آلت ، برابرى چندى ذات آن صورت باشد در خارج .
و اين سخن به مثال روشن كنيم :
مثلا اگر صورت چيزى در رطوبت جليدى « 2 » منطبع شود ، آن صورت را وضعى و مقدارى خاص باشد ؛ و اگر صورت چيزى ديگر - كه آن چيز در نفس خويش خردتر از اول است - در رطوبت جليدى منطبع شود ، مقدار اين صورت كه در نفس خويش خردتر است ؛ در جسم ، خردتر از صورت جسم اول باشد ، چون هر دو را از يك بعد بيند .
و اگر چيزى بود كه بزرگتر از اول ؛ صورت آن ، در رطوبت جليدى ، بزرگتر از آن اول باشد . و همچنين هر صورتى كه در خارج است ؛ آن را در حس بصر و غير آن ، حدى و مقدارى بود برابر آن .
هامش
( 1 ) . در متن : « تعيين و جهت » آمده .
( 2 ) . جليد : يخ