فصل پنجم در آن كه آن چيزى كه حقيقت مردم است ، پذيراى تباهى و فنا نيست ؛ و وى جوهرى است كه هميشه خواهد بودن .
در چند كتاب بيان كردهايم كه « نفس جوهرى است » خصوصا در شرح كتاب « ارسطاطاليس » در نفس .
اما آنچه اينجا بر سبيل اختصار بيان خواهيم كردن ، آن است كه : نفس ناطقه كه مردم راست ، در مادّت منطبع نيست ؛ و قائم به جسم نيست . و از چند وجه اين دعوى پديد كنيم .
اول : آن كه محال است كه جسمى را قوت نامتناهى باشد ؛ و محال است كه قوت نامتناهى در جسمى بود ؛ زيرا كه همهء جسمها پذيراى بهرهاند « 1 » . [ پس ] لازم آيد كه : هر چه در او بود ، هم پذيراى بهره باشد .
و چون چنين بود ؛ آثارى كه جملهء جسم را بود و نامتناهى بود ، يا پارههاى جسم را از آن جنس اثر تواند بود يا نه ؟
اگر شايد بود ، نامتناهى بود ، چون آثار جملهء جسم نامتناهى .
و محال است كه پارهء جسم را از آن هيچ اثر نباشد ؛ زيرا كه قوت در جملگى جسم است .
پس چون جسم را پاره كنيم ، هر پاره را قوتى بود - از جنس قوت جمله - و آن را اثرى بود از جنس آثار جملهء جسم .
و چون اين قسم باطل شد ، آن دو قسم ديگر بماند كه : آثار پاره جسم يا متناهى باشد - به
هامش
( 1 ) . يعنى قابل تجزيه و تقسيم هستند .