لابد باشد در دانستن آن چيز ، و دانستن آن جزو سابق بر آن .
پيدا شد از اين سخن كه : بدن به جملگى داخل نيست در آن معنى كه از مردم معتبر است ، بلى روا باشد كه محل وى باشد ، يا مقوّم « 1 » در وجود يا مسكن ، به آن شرط كه در وى داخل نباشد ، بلكه آن معنى چيزى است بيرون تن و اجزاى وى ، و حقيقت مردم آن است كه با بدن [ ايشان ] الف گرفته است ، و به سبب بسيارى شعور وى به حال تن ، چنان شده است كه گوئيا خود اوست ، و از اين جهت دشوار است وى را مفارقت تن . و چه عجب باشد در اين كه ما مىبينيم كه مردم چون با چيزى الف مىگيرد ، اگرچه آن چيز بيرون از وى است ، مفارقت آن بر وى مشكل مىشود .
و اگر نه ، از [ ر ] وى تحقيق ، حقيقت مردم - يا آن چيز كه مردم به آن چيز مردم است ، و از مردم آن معنى معتبر است ، يعنى آن چيز كه كارهاى مردمى ، چون دانستن چيزها ، و بيرون آوردن پيشههاى گوناگون از اوست ، و آن خير كه اگر مردم انديشه كند ، در هستى خود ، و از جملهء اندامها غافل باشد ، وى خود را داند - نفس است .
و پرهيزگارى از شرّ ، و اميد داشتن به خيرى كه به حقيقت خير و شرّ ، به مردم رسد ، يا خيرى و شرّى كه به چيزى رسد كه بيرون از مردم است ، و مردم در آن رنج و خرّمى و لذّت ، بدان چيز انباز است ، جمله از جهت نفس است . و سبب انباز شدن در رنج و راحت با آن چيز كه بيرون از وى است ، از شفقتى است يا دشمنى كه وى را با آن چيزى است ، يا الفى يا عادتى ، يا مانند اين . و لذاتى و خيرى و شرى كه بدن راست ، از اين قسم دوم است . يعنى بدن از وى بيرون است ، اما به حكم الف و عادت ، وى در رنج و راحت با او شريك است .
و آنچه مردم گويند كه : به من خيرى رسيد يا شرى ؛ به حقيقت آن خير و شر نه به وى رسيده باشد ، كه به نفس او رسيده باشد ؛ زيرا كه ما بيان كرديم كه : تن از وى خارج است ، و آن جزو كه از تن شخص جزو بدن است ، آن نفس است . و خيرات و لذات و راحت كه به بدن رسد ، به چيزى رسيده است كه بيرون وى است .
اما مردم ، در آن با بدن شريك است ، از جهت الف و عادت و شفقت ، چنان كه بيان كرديم .
و چون حال چنين باشد ؛ اگر مردم انديشه كند كه آنچه حقيقت وى است از توابع بدنى بيزار باشد ، و آن پيوند منقطع باشد ، و آن انواع لذت و راحت كه وى را به شركت تن بود ، اكنون نماند ؛ همچنان كه كسى باشد كه لذت و راحتى كه دوستان و برادران وى را بودى ، و وى بدان
هامش
( 1 ) . در متن عربى « مقوم » آمده ، ولى در ترجمهء فارسى عبارت طوى است كه « مفهوم » خوانده مىشود .