خرّم شدى ، زايل شود و نماند . اما وى را چون از آن راحت و رنج كه به وى متخصص است باشد ، وى به حقيقت از آن رنج رنجور باشد ، و بدان لذت شاد و خرّم . و اين معنى در معاد ، وى را خواهد بود .
و از اين جهت ، راحت و رنج نه چنان باشد ، كه آن را راحت و رنج ، كه وى را از جهت دوستان و برادران بود . و واجب آن است كه همهء سعى مردم در آن باشد كه تحصيل راحتى و لذتى كند كه به وى متخصص است .
اما تن بر نفس مستولى است ؛ و از قوت استيلاى بدن ، وى را تخييل كرده ، و گمان افكنده كه « تن حقيقت وى است » و از اين جهت هستى خويش فراموشش شده است « 1 » . و اين چيز كه بيرون از وى است ، مىپندارد كه وى آن است . و گمان مىبرد كه خيرى و شرى و راحتى و لذتى كه آن چيز را است ، خود وى راست ؛ و پندارد كه : چون از اين خير و شر و لذت و راحت بدنى بازماند ، از خير و شر و لذت و راحت مطلقا بازمانده است ! و گمان مىبرد كه چون لذت جسمانى نيست هيچ سعادت نيست ؛ و چون ألم [ 11 ] و رنج جسمانى نيست ؛ هيچ شقاوت و بدبختى نيست .
و اين خيال به يك دفعت از اوهام مردم بر نتوان داشت . و ازالت اين گمان ، به اول اين خطاب نتواند بود . پس صاحب شريعت مضطر باشد به دعوت كردن خلق به ثواب و لذات بدنى ، و ترسانيدن از عقوبت جسمانى ، چنان كه ايشان مىپندارند .
و غرض از اين فصل آن است كه : آن كسانى كه نفس ايشان به زينت حكمت آراسته است ، به اين خاطر گمراه نشوند و نگويند كه : چون مردم در آخرت نه بدين صورت باشد كه هست ، بلكه تن نباشد ؛ وى چيزى ديگر باشد ، و نه آن حقيقت باشد كه در مردم دنيا بود ، و ثواب و عقوبت نه وى را باشد ؛ و گمان نبرند كه چون ثواب و عقاب جسمانى نيست ، در چه رغبت نمايند و از چه بترسند ! و نگويند كه : چون صورت مردم نه چنين باشد كه اكنون هست ؛ ثواب و عقاب اگر باشد ، نه آن مردم را باشد كه بود ، بلكه جزوى را از اجزاى مردم را باشد . و چون چنين باشد ؛ ما را نه ثواب باشد و نه عقاب . و بيشترين مردم از جهت « 2 » اين خيال گمراه شدهاند .
اما چون ما بيان كرديم كه : مردم ، به نفس ، مردم است ؛ و حقيقت مردم نفس است ؛ و رنج
هامش
( 1 ) . و از اين جهت هستى خود وى را فراموش شده است . ( د )
( 2 ) . از سبب . ( د )