ضرورت جسمى طبيعى باشد ، و نفس در وى باشد .
و چون چنين باشد ؛ وى حيوانى نه « گويا » باشد ، و نه « ناگويا » و اين محال است . اين جمله كه ما گفتيم حجت تناسخيان است .
و جماعتى از ايشان كه روا مىدارند ، باز آمدن نفس را - بعد از مفارقت - به كالبدى جز كالبد مردم ، حجت آوردند و گفتند :
چون نفس تواند كه كالبد مردم را مسكن خود سازد ، تواند بود كه مسكنى ديگر سازد كه نه كالبد مردم باشد . و اگر سبب آن كه كالبد مردم را مسكن خود ساخت ، تدبير آسمانى بود ، همهء چيزها - كالبد مردم [ 8 ] و جز مردم - در تدبير آسمانى داخلاند .
و چون چنين باشد ؛ محال نباشد كه نفس ، كالبدى ديگر جز كالبد مردم خود « 1 » را مسكن سازد . و اگر سبب شناختن مسكن را طبيعت نفس است ؛ اگر نفس در حال پيوند با كالبد مردم ، خوبى - از خوى حيوانات ديگر كه نه مردماند - بر وى غالب شده باشد ، و فضيلت مردمى ، چون دانش [ اندوزى ] و كارهاى خير كردن ، حاصل نكرده باشد ؛ و وى قادر است بر آنكه بعد از مفارقت از كالبد مردم ، به بدنى ديگر آيد جز كالبد مردم .
چنان كه بيان كرديم ، چون باز به كالبد آيد ، به كالبد حيوانى آيد كه بدان خوى متخصص باشد كه وى را بود ، در وقت پيوند با بدن ، و مانند وى باشد در آن خوى . و به مثل اگر قوت عصبى بر وى غالب بود ، چون باز آيد به كالبد شيرى آيد ، و اگر شهوت بر وى غالب بود ، به كالبد خوكى آيد . و همچنين هر خلقى كه بر وى غالب بود ، وى چون باز آيد ، به كالبد حيوانى آيد كه آن خو دارد كه وى داشت .
و اگر سبب پيوند قسم ديگر است كه ياد كرديم ، اولاترين كالبدى كه نفس بد فعل كه كنش بد دارد و مستحق عقوبت و خوارى باشد ، در او آيد ، كالبدى باشد كه هميشه در رنج و محنت و بلا بمانده است ، و پيوسته به ترس و غم مبتلا شده .
و از تناسخيان جماعتى كه به قرآن گرويدهاند ، حجت گيرند بدين آيت كه :
« وَ ما مِنْ دَابَّةٍ فِي الْأَرْضِ وَ لا طائِرٍ يَطِيرُ بِجَناحَيْهِ إِلَّا أُمَمٌ أَمْثالُكُمْ ( 2 ) »
« 2 » . و گفتهاند كه : اين آيت حكم جزم است كه حيوانات كه جز مردماند ، مانند مااند [ به قوت ] و به فعل مانند نيستند ، كه « 3 » آنها نه مردماند ، پس به قوت مانند ما باشند ، و ما به قوت مانند آنها باشيم .
هامش
( 1 ) . يعنى كالبد مردمى يا انسانى خود را .
( 2 ) . سورهء انعام ، آيهء 38 ص 13
( 3 ) . كه ، زيرا كه .