پس از اين سخن لازم آيد كه هيچ حيوانى ديگر ، جز مردم ، انباز مردم نيست در نفس مردمى ، و نفس مردم ، جز مردم را نتواند بود .
اين جمله كه بيان كرديم حجت تناسخيان است . و ما بيان كرديم كه خطا در سخن ايشان ، در كدام موضع افتاده است .
اول خطا ، آن است كه گفتهاند كه : هر چيز كه حدوث آن به حدوث مزاج متعلق باشد ، آن چيز صورتى بود در مادت ، و اين سخن از اوليات عقل نيست . و نيز مشهور نيست به نزديك جملهء مردم ، بلكه اگر مشهور است ، به نزديك بعضى مردم است .
دوم ، آن كه گفتهاند كه « نفس پيش از كالبد موجود است » .
ديگر آن كه واجب نيست كه بودن نفس ، بعد از مفارقت كالبد ، همچنان باشد كه پيش از پيوند با كالبد بود . و روا باشد كه پيش از پيوند كالبد علتى نبود كه وى را بازداشتى از آن كه در بدن باشد ، و بعد از جدا شدن از كالبد ، علتى باشد كه بازدارنده بود وى را از آن كه در بدن باشد .
و چون اين مقدمات تباه باشد ، قياسى كه بر آن بنا كرده باشند درست نيايد . اين تنبيه است بر جايگاهى كه در آن خطا افتاده است .
اما بيان آن كه بازآمدن نفس به بدن بعد از جدا شدن از وى محال است : و آن ، آن است كه حال از چند قسم بيرون نيست :
يا نفس پيوند گرفتن وى با بدن بعد از آن افتاد كه وى موجود بود ، و با بدن پيوند نداشت ، و بعد از آن پيوند گرفت ؛ يا نفس آنگاه حادث شد كه هستى مردمى « 1 » شايسته حادث شد ، و مزاج آن تن موجب بود ، به عوض پديد آمدن وى را از علتهاى فاعلى ، يعنى عقول مفارق .
يا پيوندى با كالبد به سبيل اتفاق افتاد ، بىعلتى و موجبى ! و محال است كه نفوس پيش از كالبد موجود باشد ، از آن جهت كه نفوس مردم به نوع يكىاند ، و يكىاند به ماهيت و حقيقت .
پس اگر تقدير كنيم كه : موجود باشد پيش از تن ، و مفارقت از مادت جسمانى ، حال از دو بيرون نباشد :
يا همهء نفوس يكى باشند ، يا بسيار باشند . اگر بسيار باشند و در معنى يكىاند ، پس بسيارى ، مر ايشان را اگر باشد ، به بسيارى مادت باشد ؛ كه « 2 » اگر بسيارى مادت نباشد ، يك نوع به عدد بسيار نتواند بود . پس لازم آيد كه نفوس را پيش از كالبد ، مادتهاى بسيار مختلف باشد ؛
هامش
( 1 ) . هستى مردمى ، هستى بدن يا تن انسانى .
( 2 ) . كه ، زيرا كه .