متعلق باشد به مادّت - و تقدير كنيم كه جدا شد - يا از حقيقت خويش بگردد ، و چيزى ديگر شود ، يا هم آن باشد كه اول بود و بنگردد .
اگر از آن بگردد ، پس . نه گوهر اول باشد كه متعلق بود به مادّت ، بلكه آن فاسد و تباه شده باشد ، و از وى هيچ نماند ؛ كه اين گوهر مردم و در آن باشد و با وى انباز باشد ؛ كه اگر چيزى بماند كه اين گوهر - كه بعد از مفارقت حاصل شد - در آن چيز با گوهر اول انباز باشد ، لازم آيد كه آن گوهر را در نفس خويش مادّت بوده است . تا آنگاه گويند كه : هر چه مادّه است ثابت است و باقى . و تغيّر در چيزى پديد آمده است كه لاحق ماده است .
اگر چنين باشد لازم آيد كه مادت آن گوهر ، نه آن ماده باشد كه ما اول بنهاديم كه آن مادهء اول است . و لازم آيد كه اين مادهء دوم از چيزهايى باشد كه در مادهء اول بود ، و همين اشكال به عينه در آن بازآيد ، تا تبديل در احوال آن گوهر بود ، حقيقت وى همچنان باشد كه بود .
و اگر چنين باشد كه بود وى با مادّت ، امرى باشد عارض ، نه آنكه وى در هستى خويش در ماده باشد ، بلكه در نفس خويش مستغنى باشد از مادّت .
و ما تقدير چنين كرديم كه « وى در مادّت است » و اين خلف است و محال . و نيز چون جوهر وى جوهرى است كه در مادّت نيست ، محال باشد كه بودن با مادت ، وى را عارض شود ، كه چون وى در ذات خويش يگانه است و تنها - كه هيچ ضدّى ندارد - و ممكن نباشد كه وى بهره پذيرد .
و هر چه در جسم باشد لابد ، وى بهرهپذير باشد ؛ كه چون در جسم باشد ، و جسم بهرهپذير است ، آنچه در او باشد هم بهرهپذير باشد . چون احوالى كه متعلق است به نهايت جسم [ 7 ] مانند شكل و چيزهاى ديگر كه متعلق است به فراهم آمدن اجسام ، چون صورتهاى تركيبى و مانند آن .
پس نفس اگر صورتى است كه وى را مفارقت و جدايى از مادّت تواند بود - در حالى از احوال - از جنس اين صورتها نباشد كه ما برشمرديم . يعنى از جنس شكل و مانند آن ، كه اين صورتها - يعنى شكل و امثال آن - دورترين صورتها است از آن چيز كه آن را جدايى از مادّت تواند بود .
و اگرچه بعضى مردم ظن بردهاند كه : اين صورتها از جملهء مفارقات است خطا كردهاند ؛ كه معلم اول « 1 » در « علم الهى » خطاى ايشان بيان كرده است . از اين سخن ظاهر شد كه نفس چون
هامش
( 1 ) . معلم اول لقب ارسطو است .