كه : اگر سبب پيوند نفس با بدن طلب كمال است ، به واسطهء آلات بدن ، چنان كه بعضى از حكماى يونان [ گفتهاند ] كه « نفس فرود آمد تا برسازد خود را » يعنى اهبت « 1 » و ساز رستگارى خود را حاصل كند .
و چنان كه آن ديگرى گفته است كه : نفس گناهى كرد ، و از براى عقوبت وى را در كالبد كردند ، تا در بدن گريخت . و اين نيز روا بباشد - بعد از آن كه از بدن جدا شود - چون ناقص بود كه باز به وى آيد ، بلكه واجب باشد ، چون طبيعت كه داعى و حامل وى است ، به تمام شدن « 2 » با وى باشد بعد از مفارقت . بلى اين طبيعت چون در بدن بود ، مشغول بود به وى . و به سبب كالبد و حاسّتها كه در او است ، چون غضب و شهوت و حرص و مانند اينها ، پوشيده بود و عاجز .
و سلطنت و استيلا ، ايشان را بود ، و وى از اين سبب از تفويض خويش آگاه نبود . و از اين جهت جنبش وى - به طلب كردن كمال خويش را - به سكون بدل شده باشد . و چون از بدن مفارقت كرد و جدا شد ، سبب طلب كمال حاصل است ، و اين ذات وى است . و بازدارندهء از دانستن به نقصان خويش برخاسته است .
و چون چنين باشد ؛ وى خواهان كمال باشد ، و تناسخ و باز آمدن به كالبد ، ديگر بار واجب باشد . و چه فايده است ، بعد از جدا شدن ، كه وى بماند ناقص و معطل ؟ و حكما گفتهاند كه : در هستى هيچ چيز معطل و بيكار نيست .
و عجب مىداريم از « ثابت بن قره » كه جزم كرده است كه « باز آمدن نفس به كالبد بعد از جدا شدن از او محال است » ؛ كه « 3 » اگر روا باشد لازم آيد كه در آن مدت كه از بدن اول مفارقت كرده ، و به دوم نپيوسته ، معطل باشد . و در طبيعت هيچ چيز معطل نيست .
و چون نمىشايد كه نفس در مدتى متناهى معطل باشد ، چون روا باشد كه در مدتى نامتناهى معطل بود ؟
و از اين عجبتر آنكه گفتهاند كه : نفس چون از بدن مفارقت خواهد كردن ، جسمى لطيف - كه به ديگر جسمها نماند - با وى باشد و به يك بار از مادت رهايى نيابد ، بلكه بعد از مدتى وى را خلاص باشد .
و اگر اين درست است : نه آن جسم معطل باشد ؟ و چه معنى دارد ، جسم لطيف ، يعنى شفاف ، باشد ، و بازدارندهء بصر نباشد ، يا كاواك « 4 » باشد و نرم ، و هر چون كه تقدير كنى ، به
هامش
( 1 ) . اهبت : ساز و يراق ، ساز حرب .
( 2 ) . تمام شدن : به كمال رسيدن .
( 3 ) . كه ، زيرا كه .
( 4 ) . كاواك ، خالى ، تهى ، بىمغز