تخطي إلى المحتوى الرئيسي

ترجمه رساله اضحويه ( فارسي ) — صفحة 45

مساهمون:

ص٤٥
جماعت معلوم است كه : رأى ايشان بر آن است كه باز آمدن وى هم بدان مادت خواهد بود كه وى را بوده بود . و چون چنين باشد ؛ يا باز آمدن وى بدان مادت بود كه در وقت مردن وى را بود ، يا به جملهء مادت كه در روزگار عمر ، وى را بوده . اگر چنان است كه باز آمدن وى به آن مادت باشد كه در وقت مرگ بود ، لازم آيد كه : اگر آن شخص در وقت مردن ، بينى بريده بود ، يا گوش بريده بود يا دست بريدهء در جهاد و راه خداى تعالى ، وى همچنان باشد ، بعد از بعث ، كه در وقت مرگ بود . و آن نزديك ايشان زشت است . و اگر نه كه باز آمدن نفس به جملگى اجزا خواهد بود كه وى را در جملهء عمر بوده بود ، لازم آيد كه در آفرينش دوم ، يك جزو ، هم دست و هم سر و هم جگر و هم دل باشد . از براى آنكه درست شده است « 1 » كه : اعضاى آدمى از يكديگر غذا مىپذيرد ؛ يعنى « 2 » از فضاله غذاى ديگرى غذا مىستاند . و لازم آيد كه در آن شهرها كه مردم گوشت مردم مىخورند ، آن كس كه زيست وى از گوشت مردم بوده است ، وى را بعث نكنند ؛ زيرا كه گوهر وى از اجزاى گوهر ديگرى است ، و آن اجزا را در آن ديگر بعث خواهند كردن . يا وى را بعث كنند ، و آن ديگر را كه آن غذاى وى ، اجزاى وى بوده است بعث نكنند . و اگر كسى گويد كه : بعث ، اجزايى را خواهد بود كه زندگى مردم بدان متعلق است . بدين سخن اشكال مندفع نشود . از براى آنكه همهء اجزا برابرند در وجود آن شخص ، بعضى مقوّم‌اند و بعضى نافع . و چون نفس مفارقت كرد ، و بدن خاك شد ، بعث از آن خاك و از خاكى ديگر هر دو برابر باشد ؛ چون هر كدام كه باشد ، شايد « 3 » كه بعث كنند ، [ اين ] نه عدل باشد ، و « 4 » مذهب ايشان بنا بر عدل است . مگر گويند كه : آن اجزا كه او را بعث خواهد بود ، در او معنيى هست كه در ديگرى نيست ، و آن معنى آن است كه در حال حيات [ اول ] مادت اجزايى « 5 » بود كه مقوّم حيات وى بودند . و اين سخن تحكّم است و از فايده خالى ، يعنى تعيين كردن اين كه : بعضى اجزا را بعث كنند ، و بعضى را نه . و آن كس را لازم آيد كه : نيستى را - كه معنى وى بود - سبب ساخته باشد استحقاق چيزى را ، از براى معنى ، و ديگر مستحق نه . و در حال عدم آن معنى ، آن را كه بود ، و آن را كه ممكن بود ، و نبود « 6 » در آنكه مادت باشد « 7 » و پذيراى هر دو ، يكىاند . معنى سخن آن است كه : تخصيص كردن بعضى اجزا را به بعث از ديگرى ، از جهت آنكه اين بعض در حال حيات
هامش
( 1 ) . درست شده است ، معلوم و ثابت شده است . ( 2 ) . بعضى . ( د ) . ( 3 ) . روا باشد . ( 4 ) . در حالى كه . ( 5 ) . متن عربى : « و هوانها فى حال الحياة الاولى كانت مادة للاجزاء المقومة للحياة . . . » ( اضحويه چاپ قاهره ، ص 56 ) ( 7 ) . يعنى ممكن نبود . ( 6 ) . يعنى ممكن نبود .