ظاهر برانند « 1 » ، محال بسيار لازم آيد . و اينها كه ما برشمرديم جمله در علوم حكمت معلوم و مبيّن است .
اما آن اول را : در [ علوم ] الهى و طبيعى بيانى شافى كردهاند .
و آن دوم را : در علوم الهى به غايت روشن گفته و بيان كردهاند كه : صانع قديم - تعالى و تقدس - از تغيّر و گردش از حالى به حالى برى « 2 » است . و فعل وى به ارادت و حكمت وى است ، و ارادت و حكمت ازلى است - هميشه بود ، و هميشه خواهد بود - فعل همچنين باشد .
و سيم از آنچه برشمرديم ؛ در اين كتاب بيان كنيم در فصلى مفرد .
و چهارم : كسانى كه عالم و دانااند ، خود دانند كه عوام و جهال ، مصلحت ايشان در آن است كه ندانند ، و بدان وقوف نيابند ؛ كه « 3 » چون علم الهى ندانند نبايد كه به شريعت ، و يا ديانات الهى ، به چشم استخفاف نگرند ، و شرع از آن بزرگتر است .
اما آن كس كه وى حكمت داند ؛ نفس خويش از آن پاك دارد كه بشتابد به انكار كردن چيزى كه غرض آن چيز واضح نيست « 4 » ، و تأمل كند در نهاد شريعت . و بداند كه : بزرگترين [ 4 ] علامتى بر صحت شريعت آن است كه بر اين نهاد و اين شكل آمده است . و بداند كه : اگر شرع چنان آمدى كه حق را - صريح ، چنان كه هست - بيان كردى ، يا مثال گفتى در بيان حق ، نه چنان كه مألوف مردم بودى - همچنانكه در شريعت گبران و مانويان است - آن بزرگترين علامتى بودى بر فساد شريعت ، يا از قوت عنايت آسمانى خالى بودى .
و چون ما ، در اين كتاب بيان كنيم ، چون ابطال تناسخ خواهيم كردن « 5 » كه « تواند بودن كه نفوس بعد از مفارقت كالبد ، ديگربار به وى پيوندد ! » معلوم شود كه : مذهب اين جماعت باطل است ؛ كه « 6 » نتواند بودن كه نفوس بعد از مفارقت كالبد ، ديگربار به وى پيوندد . و بعد از اين ، اين سخن را مستوفى بگوييم ، و آن جايگاه بدان اشارتى كنيم .
بدان كه : نفوس بعد از مفارقت ، اگر باز به بدن باز آيد ، حال از دو بيرون نباشد : يا آمدن وى هم بدان مادت باشد كه از وى مفارقت كرد ، يا به مادت ديگرى . و به حكايت از مذهب آن
هامش
( 1 ) . يعنى بر ظاهر حمل كنند متن عربى : « اذا اخذت على ماهى عليها لزمها امور محالة شنيعة » .
( اضحويه چاپ قاهره ، ص 53 )
( 2 ) . بيزار . ( چاپ دوشنبه ، كه ازين پس با حرف ( د ) از آن ياد مىشود ) .
( 3 ) . كه زيرا كه
( 4 ) . نبود . ( د )
( 5 ) . يعنى هنگامى كه به ابطال انديشهء تناسخ خواهيم پرداخت .
( 6 ) . كه زيرا كه .