فصل سيم در ابطال مذهبهاى تباه
بدان كه : گروهى كه مىگويند كه « معاد جز بدن را نيست » سبب گفتار ايشان آن است كه شريعت حق در چند جايگاه گفته است كه : مردگان را در آخرت برانگيزند و عقوبت كنند .
و ايشان چنان گمان برند كه « حقيقت مردم كالبد است ! » و از غايت دشمنى حكما ، و دوستدارى مخالفت ايشان ، نفس را انكار كردهاند . و اعتقاد داشته كه زندگى كالبد به عرضى است كه در وى آفريدهاند ، و آن را حيات خوانند . و هستى اين عرض در كالبد نه مانند هستى نفس است در بدن ، بلكه مانند عرضى است در موضوع .
اما آنچه تعلق به شرع دارد ، قاعدهء كلى ببايد دانستن ، و جمله بر آن قياس كردن . و آن قاعده آن است كه : هر شريعتى كه پيغامبرى آورده است [ 2 ] خطاب او با جملهء خلايق است . و معلوم است كه آن تحقيق كه واجب است كه بدان اعتقاد كنند در يگانگى صانع آفريننده و منزهى او ، و بيزارى او از « چندى و چگونگى ، كجايى و كيئى » - كه آن را به تازى « زمان » خوانند - و وضع ، و گردش از حالى به حالى ؛ و آن كه او ذاتى است يگانه ، و محال است كه وى را انباز باشد در نوع ، و بهره ندارد به هيچ وجه ، نه از روى « چندى » - كه آن را به تازى « كم » خوانند - و نه از روى معنى ، چون جنس و فصل . و وى نه بيرون عالم است ، و نه درون عالم . و اشارت كردن به وى روا نيست .
و اين نتواند بود « 1 » كه با همهء مردم گويند . و اگر چنين اعتقادى به اعراب بيابانى يا به عبرانيان جلف ، بگفتندى ، متفق شدندى كه آنچه مىگويند محال است ؛ و چنين ذاتى نتواند بود . و از اين
هامش
( 1 ) . يعنى ممكن نيست .