پس معلوم مىشود كه اين اصول داراى حجيّتاند و الّا سيرهء عملى برطبق آنها نبود .
3 - وجه سوّم آنها اين است كه : به هنگام بحث در اينكه هل يجرى الاستصحاب او لا يجرى ؟
- برخى معتقدند كه يجرى ، دليلشان هم اين است كه علّت محدثه ، علت مبقيه نيز هست .
- برخى هم مىگويند كه لا يجرى و دليل مىآورند كه چون علّت محدثه ، علّت مبقيه نيست .
به عبارت ديگر : به لحاظ فلسفى و كلامى لا شكّ در اينكه موجودات عالم در اصل حدوث نيازمند به علّت و مؤثرند . و لكن بحث در اين است كه آيا پس از تحقّق و وجود يافتن در بقاء ، و استمرار وجودشان نيز محتاج به علّت هستند و يا اينكه نه در بقاء و استمرار مستغنى از علت بوده و روى پاى خود ايستادهاند ؟ و لذا :
1 - متكلمين غير شيعه نوعا بر اين باورند كه علّت محدثه ، علّت مبقيه نيز هست بدين معنا كه شيئى موجود ، در بقاء نيازمند علّت نيست ، بلكه همينكه حادث شد ، راه خودش را خودش ادامه مىدهد و نيازى به مؤثر ندارد .
2 - متكلمين شيعه و فلاسفه الهى نوعا بر اين باورند كه علت محدثه ، علّت مبقيه نيست و باقى در بقايش مستغنى از مؤثر نيست ، و لذا آن به آن نيازمند به علّت است كه او را باقى بدارد .
* بحث مزبور مبتنى بر چه امرى است ؟
مبتنى بر اين امر است كه ما مناط حاجتمندى ممكنات به واجب الوجود را چه بدانيم ؟ اگر مناط را حدوث بدانيم ، بايد همسخن با متكلمين معتزلى بشويم . و اگر مناط را امكان ذاتى بدانيم بايد سخن حكماى الهى را بپذيريم .
* منظور ؟
منظور اين است كه حضرات اصوليين مسئله حجيّت و عدم حجيّت استصحاب را بر اين مطلب مبتنى كردهاند كه :
1 - آيا علّت محدثه در بقاء شىء كافى است يعنى كه شىء موجود در بقاء خودش نياز به علّت و يا به تعبير ديگر تأثير جديد از ناحيه علّت ندارد ؟
2 - و يا اينكه نه ، علّت محدثه كفايت نمىكند و باقى در بقاء نيز نيازمند علّت است .
* بر كداميك از دو بناى فوق استصحاب حجّت است ؟
- اگر مبناى اوّل را بپذيريم استصحاب حجّت است .
- و چنانچه مبناى دوّم را بپذيريم بايد منكر حجّت استصحاب شويم .
علىاىحال : بحث استصحاب بر اين بنا نهاده شده است و بلاشكّ سخن مزبور در رابطهء با
رسائل شيخ انصارى ( فارسى ) — صفحة 94
مساهمون: الشيخ الأنصاري
ص٩٤