وجوب تحصيل برائت از واقع را ( بدين معنا كه انجام واقع را بر تو لازم مىكند ) لكن صرف اين مطلب وجوب انجام ( محتمل الآخر يعنى ) چيزى را كه يقين به برائت آن را اقتضاء مىكند اثبات نمىكند ، مگر بنا بر قول به حجيّت اصل مثبت ( يعين بايد اصل مثبت را حجّت بدانيد تا با اين اصل عدم ، محتمل ديگر را اثبات كنيد ) و يا با ضميمه كردن حكم عقل به وجوب تحصيل يقين ( بدين معنا كه قاعدهء اشتغال را به كمك استصحاب عدم آورده بگوئيم از طرفى واجب واقعى انجام نشده است ، از طرفى اشتغال يقينى برائت يقينه مىخواهد ، پس محتمل اوّل را بجا بياور . )
و امّا اولى را ( كه اصل مثبت است ) ، ما قائل به آن نيستيم ، و دومى هم ( يعنى اشتغال يقينى ) در محل شكّ بعينه موجود است ، بدون اينكه نيازى به استصحاب باشد .
* * *
تشريح المسائل
* حاصل و نتيجهء مطالب تنبيه سوّم تا به اينجا چه شد ؟
اين شد كه استصحاب در احكام عقليّه قابل جريان نيست .
* موضوع بحث در اين قسمت چيست ؟
يك سلسله استصحاب عقليّهاى است كه گروهى از اصوليين به مناسبتهاى مختلف از آنها استفاده كردهاند و شيخ با طرح چهار مورد از اين موارد تلاش دارد تا ثابت كند كه استصحاب در اينگونه موارد اشتباه است .
* باتوجّه به مطالب فوق مراد از ( ما فى تمسّك بعضهم لاجزاء ما فعله الناس . . . ) چيست ؟
بيان اولين مورد از موارد مزبور است و لذا اشاره مىكند به بحثى كه در تنبيه اوّل از تنبيهات اقلّ و اكثر ارتباطى و يا شكّ در شرطيّت و جزئيّت تحت عنوان ذيل مطرح بود :
اگر كسى جزئى از اجزاء يا شرطى از شرائط عبادى را فراموش كند ، فى المثل :
1 - نمازش را بدون سوره بخواند و يا اينكه بدون وضو آن را انجام دهد .
2 - پس از تجاوز از محل و يا اينكه پس از فراغت از عمل متوجه شود كه عملش فاقد جزء و يا شرط است تكليفش چيست ؟ آيا عمل او مجزى است و يا بايد اعاده شود ؟
شيخنا فرمود : مقتضاى قاعده بطلان است و بايد نمازش را اعاده كند چرا ؟ زيرا مأتى به مطابق با مأمور به واقعى نيست و لذا امتثال حاصل نشده است پس اين عمل مجزى نيست و بايد