ندارد . همچنين است كوبيدن نبض ، چرا كه آنچه از زدن نبض در زمان خردسالى وجود دارد ، غير از زدن نبضى است كه در پيرى وجود دارد ، و مجموع زدن نبض در روزگار زنده بودن نيست ؛ و مثل صداى ممتدى كه از دميدن حاصل مىشود ، در اينكه يك هويت است ؛ زيرا كثرتها در زدنهاى نبض عرفا مورد ملاحظه است ، درحالىكه مقصود از مسامحه در بقاى موضوع ، مسامحه در محيط عرف و نزد آنان نيست ، بلكه مراد مسامحه در نزد عقل است .
سپس حضرت امام خمينى ( ره ) مىفرمايد : در آنچه شيخ انصارى گفتهاند ، كه مجموع آنچه از اجزاء در خارج واقع مىشود ، در زمان اوّل با وجود جزء اوّل از آن مجموع ايجاد مىشود ، و وجود آن در زمان لا حقّ با وجود جزء ديگر آن مجموع است ، اشكالى وجود دارد كه آن اشكال را دانستى ، چرا ؟ زيرا آنچه در زمان اوّل واقع مىشود ، جزء از مجموع است ، نه مجموعه ؛ بخاطر اينكه زدن نبض در زمان كودكى غير از زدن آن در زمان پيرى است . از اين سخن آشكار مىشود كه دليلى براى قرار دادن اين استصحاب از قبيل قسم اوّل از استصحاب كلّى و همچنين قسم دوّم از آن وجود ندارد .
و امّا بدون شكّ از قسم سوّم از كلّى نوع سوّم هم نيست ، چرا كه سخن گفتن و زدن نبض ، از قبيل دگرگونى و تبادر حالتها نيست ؛ چنان كه سياهى پررنگ به كمرنگ و امثال آن تبديل مىشود ، بلكه از قبيل قسم دوّم از كلّى نوع سوّم است . و امّا آنچه جناب شيخ انصارى افاده كردهاند ، كه مناط و ملاك در وحدت كلام و كثرت آن ، وحدت و كثرت انگيزه است و آنها در مدار آن دور مىزنند ، اشكالش اين است كه : وحدت هر چيزى به خودش است ، نه به ديگرى . يعنى ممكن است سخنران انگيزههاى متعددى داشته باشد ، با اينكه مجموع سخنان او يك خط به حساب مىآيد .
برفرض قبول وحدت مجموع سخنان كلام او ، مانعى از استصحاب آن با احتمال وجود انگيزهء ديگر نيست .
اختلاف انگيزهها و بدلپذيرى آن ، مثل بدل گرديدن پايههاى سقف به پايههاى ديگر است ، كه با تبديل اركان و پايهها ، آن وحدت سقف محفوظ است ، انگيزهها نسبت به سخن گفتن همچنين است .
تمام اين سخنان در مورد امور زمانى در حال گذر مىباشد . « 1 »
هامش
( 1 ) . تنقيح الاصول ، ج 4 ، ص 149 - 151 .