همان موجود اولى است .
پس شكّ ما در بقاء است و مجراى استصحاب عينا همان موجود اولى است .
همانطور كه كلّى انسان در ضمن زيد موجود شد و سپس ما در بقاء آن كلّى در ضمن همان زيد شكّ كرديم و نه در حدوث امر جديد .
پس : ما نحن فيه از قبيل كلّى قسم اوّل است و نه قسم سوّم .
الحاصل : تفاوت در اين است كه : ما هر قطعه از كلام را جزء براى كلّ به حساب مىآوريم و لكن مستشكل جزئى براى كلّى .
* پس غرض از ( هذا مع ما عرفت ، فى الأمر السابق ، من جريان الاستصحاب . . . ) چيست ؟
بيان دومين توجيه است مبنى بر اينكه : به فرض كه استصحاب كلّى تكلم از قبيل استصحاب كلّى قسم سوّم باشد و لكن اينگونه نيست كه استصحاب در كلّى قسم سوّم بطور مطلق جارى نشود ، بلكه چنانكه قبلا هم بيان كرديم ما قائل به تفصيلى شديم كه عبارت بود از اينكه :
1 - در احتمال معيت كه وجود فرد ديگر به همراه فرد اوّل محتمل است استصحاب جارى مىشود .
2 - در احتمال تأخر بلافصل ، كه شكّ داريم آيا پس از وجود فرد اوّل بلافاصله فرد ديگرى جايگزين او شده است يا نه ؟ استصحاب جارى نمىشود .
3 - در جائى كه شكّ ما در مراتب باشد مثل : سياهى شديد و ضعيف كه عند العرف سياهى ضعيف بقاء همان سياهى سباق است و نه مغاير با آن ، استصحاب جارى مىشود .
* منظور ؟
منظور اينكه استصحاب تكلم نيز از اين قبيل است كه كلّى تكلم در ضمن مرتبهاى كه قليل الاجزاء قطعا موجود و معدوم شده است و لكن شكّ داريم كه آيا بطور كلّى معدوم شده يا در ضمن مرتبهء ديگرى كه كثير الاجزاء باشد ، موجود است ؟ اگر در ضمن اين مرتبه باشد عرفا ادامه و بقاء همان موجود اوّل است .
پس : شكّ در بقاء است ، و مجراى استصحاب مىباشد .
نكته : تاكنون مكرر گفته آمد كه معيار ، وحدت عرفيه است ، يعنى :
1 - هركجا را كه عرف امر واحد اعتبار نمايد ، شكّ ما در آنجا از قبيل شكّ در بقاء بود ، و استصحاب جارى مىشود .
2 - هركجا را هم كه عرف متعدّد اعتبار نمايد ، شكّ ما در آنجا از قبيل شكّ در حدوث مثل بوده و جاى استصحاب نيست .
رسائل شيخ انصارى ( فارسى ) — صفحة 553
مساهمون: الشيخ الأنصاري
ص٥٥٣