* مشهور با استصحاب كلّى عدم تذكيه بدنبال دستيابى به چه اثرى است ؟
مىخواهند به اين نتيجه برسند كه اين گوشت و يا پوست مطروحه ، نجس و حرام . لكن رأيشان اين است كه : اين نجس و حرام بودن اثر همان عدم تذكيه است به عبارت ديگر مىگويند : وقتى حيوان تذكيه نشد ، مىشود نجس و حرام ، نه اينكه نجس و حرام بودن اثر مردار شدن باشد تا اينكه وقتى حيوان مردار شد بگوئيم نجس و حرام است .
به عبارت ديگر : تذكيه نشدن يك امر عدمى است و حال آنكه مردار شدن يك امر وجودى است و حرام بود و نجس بودن از آن تذكيه نشدن و مذكّى نبودن و يا به تعبير ديگر عدم تذكيه است .
پس نبايد با عدم تذكيه اثبات كنيم مردار شدن را و آنوقت بگوئيم كه چون مردار شده پس نجس و حرام است تا كه نجس بشود اصل مثبت .
بنابراين : اين اشكال جناب تونى به مشهور بجا نبوده است ، چرا كه مشهور كلّى را استصحاب كرده و اثر را كه حرام و نجس بودن است بر خود كلّى و يا عدم تذكيه مترتّب ساخته است ، نه اينكه چنان كه ايشان فرموده است به دنبال اصل مثبت رفته باشند . خير .
* سيد صدر شارح وافيه در اين رابطه چه مىفرمايد ؟
مىفرمايد : ، اصل مثبت بودن چه اشكالى دارد ؟ اشكالى برآن مترتّب نيست بلكه حجّت است و لذا مىتوان عدم تذكيه را استصحاب كرد و به اثبات فرد الآخر مثلا موت حتف انف پرداخت .
منتهى چيزى كه هست ، از طرف ديگر نيز اين استصحاب عدم تذكيه جارى مىشود . فى المثل :
1 - ما شكّ داريم كه موت حتف انف حادث شده است يا نه ؟
2 - اصل اين است كه ؛ خير ، موت حتف انف حادث نشده است ، يعنى اثبات مىكند كه مردار نشده ، پس مذكّى شده است .
به عبارت ديگر : به نظر ايشان فرقى نمىكند كه بگوئيم : مذكّى نشده ، پس مردار شده است ، مردار نشده ، پس مذكّى شده است و لذا هر دوّم مىشود اصل مثبت ، هر دو هم داراى حجيّت است و لكن اجراى اصل در هر دو طرف نتيجهاش اين است كه : تعارضا و تساقطا .
پس : اصل عدم تذكيه جارى نمىشود ، چرا كه با عدم موت حتف انف و يا به تعبير ديگر با عدم مردار شدن ، تعارض كرده ، تساقط مىكند .
به عبارت ديگر : نه موضوع نجاست را مىشود ثابت كرد كه مردار شدن باشد ، و نه موضوع
رسائل شيخ انصارى ( فارسى ) — صفحة 519
مساهمون: الشيخ الأنصاري
ص٥١٩