اين است كه : اگر شكّ سببى و مسببى باشد ، بايد اصل را در سببى جارى نمود و نه در مسببى كه كلّى است .
* در تبيين اين اشكال مثال بزنيد ؟
فى المثل : يك سال مىگذرد و شما شكّ مىكنيد كه حيوانى در خانه هست يا نه ؟ مىپرسند اين شكّ شما از كجا سرچشمه مىگيرد ؟ بايد بفرمائيد از آنجا كه نمىدانم فيلى بوده است يا نه ؟
مىگوئيم : اگر فيل بوده باشد پس حيوان هم هست ، و چنانچه فيل نبوده پس حيوان هم نيست .
پس % الشك فى بقاء الكلى مسبّب عن شكّ فى وجود الفيل .
و يا فى المثل : وقتى شما مىرويد و وضو مىگيريد و سپس شكّ مىكنيد كه آيا حدث هنوز باقى است يا نه ؟ اين هست يا نيست مسبّب از اين است كه آيا سبب جناب بوده است يا نه ؟ و لذا گفته مىشود : اگر جناب بوده پس حدث باقى است و اگر جنابت نبوده پس حدث هم نيست .
پس : الشك فى بقاء الحدث مسبب عن الشك فى وجود الجانبة .
حال مستشكل سؤالش اين است كه : اصل در كداميك از شكّ سببى و مسببى اجرا مىشود ؟
* نظر خود مستشكل چيست ؟
اين است كه : اصل را بايد در شكّ سببى جارى نمود ، چرا كه با اين اجرا ، حساب شكّ مسببى خودبخود روشن مىشود . فى المثل : شما شكّ داريد كه فيل در خانه حادث شده يا نه ؟ بايد بگوئيد : الاصل ، عدم حدوث الفيل . حساب مسبّب يعنى كلّى خودبخود روشن مىشود ، چرا كه وقتى فيل در كار نباشد حيوانى محقّق نگرديده كه تا كه شما آن را استصحاب كنيد .
و يا فى المثل : شكّ شما در بقاء كلّى حدث مسبّب است از شكّ در حدوث جنابت و لذا در اينجا وقتى گفته مىشود الاصل ، عدم حدوث الجنابة ، خوب جنابتى در كار نمىباشد ، در نتيجه حدثى هم در كار نيست تا شما استصحاب كنيد بقاء حدث را .
* جناب شيخ نظر حضرتعالى راجع به اين اشكال چيست ؟
آن را صحيح نمىدانم چرا كه شكّ سببى و مسببى در جائى است كه دو طرف شكّ مسببى مستند باشد به دو طرف شكّ سببى .
به عبارت ديگر : هست در شكّ مسببى بايد مستند به هست در شكّ سببى باشد و نيست در شكّ مسببى بايد مستند به نيست در شكّ سببى باشد .
بنابراين : وقتى اين هست و نيست از آن هست و نيست سرچشمه بگيرد ، به آن شكّ سببى و
رسائل شيخ انصارى ( فارسى ) — صفحة 506
مساهمون: الشيخ الأنصاري
ص٥٠٦