و لا علّق فيه الحلّ على ما لم يكن ميتة ، كما فى آية : ( قل لا أجد . . . الآية ) « 1 » - ، أو قلنا :
انّ الميتة هى ما زهق روحه مطلقا ، خرج منه ما ذكّى ، فاذا شكّ فى عنوان المخرج فالاصل عدمه ، فلا محيص عن قول المشهور .
ترجمه
سپس شيخ ( ره ) مىفرمايد انصاف اين است كه : اگر حكم نجاست و حرمت معلق شود بر چيزى كه مات حتف انفه ، و ميته يعنى مردار هم عبارت باشد از اين معنا ( يعنى امر وجودى ) چنان كه برخى مثل مرحوم تونى و سيد صدر برآن عقيده دارند ، اثبات موضوع ( يعنى مردار بودن ، به صرف استصحاب عدم تذكيه كه در حال حيات بوده ، مشكل است ، چون عدم تذكيهء سابق كه در حال حيات و زنده بودن مستصحب بوده تا زمان خروج روح ، نمىتواند اثبات بكند كه خروج روح اين حيوان به طريق موت حتف انف بوده است .
پس باقى مىماند اصالت عدم حدوث سبب نجاست اين گوشت كه همان موت حتف انف است ( يعنى اصل عدم موت حتف انف و مردار شدن اين لحم است ) درحالىكه در امان از معارض است . گرچه سبب آن ( يعنى استصحاب مردار نشدن ) يا تذكيه ثابت نمىشود ( بخاطر اينكه اصل مثبت است و بايد در اينجا از قاعدهء طهارت استفاده شود ) اگرچه ( از اين طرف هم ) با استصحاب عدم تذكيه ( يعنى ميته ) مذكّى بودن ثابت نمىشود ( بخاطر اينكه هر دو مىشود اصل مثبت و اين غلط است و لذا مىرويم به سراغ اصل طهارت ) چنان كه سيد صدر شارح وافيه اين اثبات گمان كرده است و لذا فرموده است كه : ( از يك طرف با استصحاب ) اصالت عدم تذكيه ، موت حتف انف يعنى مردار بودن را ثابت مىكند و ( از طرف ديگر با استصحاب ) اصالت عدم حتف انف يعنى مردار نبودن ثابت مىكند . مذكّى بودن را ( و لكن تعارض و در نتيجه تساقطا فيرجع الى اصالة الطهارة ) .
( چرا جناب سيد [ صدر شارح وافيه ] از ابتدا به سراغ اصالة الطهارة نرفته است ؟ )
مىفرمايد : پس وجه نياز ما به احراز تذكيه يعنى مذكّى بودن با وجود اينكه استصحاب الاباحة و الطهارة متوقف بر اين استصحابات نيستند ، بلكه ( به مجرد شكّ ) استصحاب اين دو اصل ( اباحه
هامش
( 1 ) . الانعام : 145 .