اصالة العدم جارى كنيم و لذا ديگر نوبت به شكّ در بقاء نمىرسد .
پس : استصحاب در اينجا قابل جريان نمىباشد .
و لذا شيخ در پاسخ به اين اشكال مىفرمايد : شما بين خصوصيات فرديه با خود كلّى طبيعى كه مجرد از خصوصيات است خلط كردهايد بله ، آنكه اركان استصحاب در آن ناتمام و ناقض است ، خصوص اين فرد يعنى طويل العمر و يا آن فرد قصير العمر است و لكن ما كارى به خصوصيات فرديه نداريم بلكه مىخواهيم در خود كلّى و قدر جامعى استصحاب را جارى كنيم ، و اين در حالى است كه وجدانا اركان استصحاب نسبت به خود كلّى تكميل است .
يعنى يقين سابق به اصل وجود كلّى و شكّ لا حقّ در بقاء آن داريم و مانعى از جريان استصحاب وجود ندارد .
* پاسخ حضرت امام خمينى به اشكال اوّل چيست ؟
اين است كه : مترتب شدن عدم كلّى بر اصالت عدم پيدايش فرد طويل العمر ، عقلى است و نه شرعى ، و بر استصحاب كلّى ، جز آثار شرعى بدون واسطه مترتب نمىشود ، مثل مترتب نشدن نبودن روز بر اصالت طلوع نكردن خورشيد . « 1 »
* پس غرض از ( كاندفاع توهّم كون الشك فى بقائه مسبّبا عن الشك فى حدوث ذلك . . . ) چيست ؟
بيان دومين ايراد و اشكال بر استصحاب كلّى قسم دوّم است كه مستشكل مىگويد : 1 - قاعده كلّى در باب اصلهاى سببى و مسببى اين است كه : اصل سببى بر اصل مسببى ، حاكم است و لذا زمانى كه اصل سببى جريان دارد ، نوبت به اصل مسببى نمىرسد ، چه اصل مسببى موافق با اصل سببى باشد و چه مخالف . چرا ؟
زيرا اصل سببى اصل موضوعى است و در رتبهء موضوع جارى مىشود و لكن اصل مسببى اصل حكمى است و در رتبهء متأخر قرار دارد و لذا تا زمانى كه اصل در رتبهء متقدم جارى مىشود و مشكل ما را حل مىكند ، ديگر نوبت به جريان اصل در رتبهء بعد نمىرسد . فى المثل : دست شما نجس شده بود ، آن را دو يا سه نوبت با آب قليل شستيد و لكن اكنون شكّ مىكنيد كه آيا دستتان پاك شده است يا نه ؟ منشا اين شكّ شما هم اين است كه آيا آن آب پاك بوده است يا نجس ؟
اگر آب پاك بوده است ، اكنون دست شما پاك است و چنانچه آب نجس بوده است پس دست شما
هامش
( 1 ) . تنقيح الاصول ، ج 4 ، ص 105 .