فى المثل : شما تاكنون يقين داشتيد كه زيد عادل است و لكن اكنون شكّ داريد كه آيا عادل است يا نه ؟ چرا ؟ چونكه عوامل و اسباب يقين رفته ، خود يقين هم رفته و شما دچار نگرانى و اضطراب شدهايد .
پس : زمام يقين ، ظنّ و شكّ در دست ما نيست كه بشود به زور آنها را ايجاد نمود . بلكه يقين منشا مىخواهد ، چه شكّ در رافع باشد و چه شكّ در مقتضى . در نتيجه بايد چيزى را در كلام مقدّر گرفت و آن اين است كه بگوئيم :
1 - مراد از لا تنقض اليقين ، لا تنقض المتيقّن است . و يا بگوئيم :
2 - مراد از لا تنقض اليقين ، لا تنقض آثار اليقين و احكامها است ، كه از باب مجاز حذف و به حذف مضاف باشد .
يعين بالاخره بايد نقض را روى يك چيزى برد كه زمامش در دست خود انسان است چون زمام يقين به دست ما نيست كه اراده كنيم و دستور بدهيم كه نقض شو يا نقض نشو .
خير ، يقين امرى غير اختيارى است كه با منشأش مىآيد ، و بدون آن از ميان مىرود .
پس : لا تنقض اليقين يعنى لا تنقض المتيقّن كه همان مستصحب سابق است اعمّ از اينكه طهارت باشد يا رطوبت باشد و يا . . .
. * آيا با اين عمل كه يقين را متيقّن بگيريد ، كار درست مىشود يا نه ؟
خير ، اين مقدار از تصرّف نيز كافى نيست ، بلكه نياز به يك تصرّف ديگر هم لازم است و آن اينكه :
1 - بنا بر اولى بگوئيم : مراد از لا تنقض اليقين ، اين است كه لا تنقض مقتضى المتيقّن چونكه نقض خود متيقّن هم كه در اختيار ما نيست ، فى المثل :
زيد زنده بود و حيات داشت و ما به حيات او يقين داشتيم ، يعنى متيقّن ما حيات زيد بوده . آيا اكنون شارع مىتواند به ما بگويد : حيات زيد را نقض نكن تصديق خواهيد كرد كه نه ، چون حيات زيد در اختيار ما نيست كه آن را نقض كنيم يا نه . بلكه در اختيار خداست .
بله ، اين متيقّن يك سلسله مقتضيات و لوازمى دارد مثل نفقهء زوجه و . . . كه اينگونه امور در اختيار ماست .
پس اگر اين مقتضيات و لوازم را در نظر گرفته بگوئيم : مراد از لا تنقض ، مقتضاى متيقّن است ، بدين معنا كه مقتضاى متيقّن خود را كه پرداخت نفقهء زوجه زيد است كه با شكّ در حيات يا عدم حيات زيد ، آن را نبايد نقض كرد بلكه بايد نفقهء او را از اموال شوهرش پرداخت نمود . يعنى
رسائل شيخ انصارى ( فارسى ) — صفحة 425
مساهمون: الشيخ الأنصاري
ص٤٢٥