* جناب شيخ اگر اشكال شود كه در استدلال به اين صحيحه ، چنانچه كبرى يعنى لا ينقض اليقين ابدا بالشك ، قضيهء كليه به حساب آيد داخل مىشود در سلب العموم . به عبارت ديگر : شما گفتيد :
اليقين كلّى است ، و حال آنكه ( حرف لا ) داخل شده است ب اين كلّى وقتى حرف نفى بر كلّى وارد شود ، مىشود سلب العموم ، نتيجهء سلب العموم هم سالبهء جزئيّه است و نه سالبهء كليه .
فى المثل معناى لم اخذ كلّ دراهم ، اين است كه من تمام پولها را برنداشتم ، نتيجهء اين حرف اين است كه : برخى دراهم را برداشتم ، لكن برخى از آنها را برنداشتم .
در ما نحن فيه نيز حرف لا ، بر سر كبراى كلّى شما يعين ينقض اليقين وارد شده است كه معناى عبارت اين مىشود كه : برخى يقينها را با شكّ نقض بكند و بعضى را نه ، و اين مىشود سالبهء جزئيّه و حال آنكه ما در اينجا سالبهء كليه مىخواهيم بدين معنا كه معناى عبارت بايد اين بشود كه هيچ يقينى را نبايد با شكّ نقض بكند ، نه اينكه بعضىها را نقض نكند ، چه پاسخ مىدهيد ؟
مىگوئيم كه ما قضيهء ( لا ينقض . . . ) را كليه قرار داديم ، كليه بودن را با همان سلب درست كرديم ، نه با قطعنظر از حرف سلب .
بله ، اگر قضيه با قطعنظر از حرف سلب ، كلّى باشد و سپس حرف سلب بر سر آن درآيد نتيجهاش سالبهء جزئيّه است . فى المثل : اخذت كلّ الدراهم ، يك قضيه كليه است ، حال اگر لم روى آن بيايد و بشود لم اخذ كلّ الدراهم ، تبديل مىشود به سالبهء جزئيّه .
پس : ما عموم را با همان سلب و نفى درست كردهايم ، نه اينكه سلب و نفى را بر عموم داخل كرده باشيم .
به عبارت ديگر : گاهى عموم تحت سلب است ، يعنى يك قضيهء عام و كلّى داريم مثل اخذت كلّ الدراهم كه حرف سلب يا نفى لم بر سر آن مىآيد لم اخذ كلّ الدراهم ، و لذا تبديل مىشود به سالبهء جزئيّه .
گاهى عموم تحت سلب نيست ، بلكه مستفاد از سلب است ، چنان كه نكره در سياق نفى مثل :
لا رجل فلى الدار و يا ما رأيت احدا ، اينچنين بوده و مفيد عموم است . البته ، رجل واحد ، عموميت ندارد ، بلكه جنساند و نكره و لكن ما عموميت را از همين سياق نفى مىگيريم .
به عبارت ديگر : اليقين در ما نحن فيه ، عام نيست ، بلكه جنس است و لكن به همراه حرف سلب و نفى لا ، مفيد عموم مىشود . و لذا : اين سلب العموم نمىشود ، بلكه عموم السلب مىشود
رسائل شيخ انصارى ( فارسى ) — صفحة 291
مساهمون: الشيخ الأنصاري
ص٢٩١