امّا اگر موضوع براى شما محرز نباشد و شما حكم را استصحاب كنيد ، بدون مفهوم است .
فى المثل : شما اصلا نمىدانيد كه فلان زيدى در اين عالم بوده است يا نه ؟ نمىتوانيد استصحاب كنيد حيات او را چرا كه سالبه به انتفاع موضوع است .
الحاصل : نمىشود كه موضوع حكم عقل محرز باشد و انسان در بقاء حكم عقل شك كند ، بلكه نگرانى از ناحيهء موضوع است .
* اگر گفته شود كه ما موضوع حكم عقل را استصحاب مىكنيم چه ؟
بله ، و لكن آن يك موضوع ديگرى است و كلام ما فعلا در استصحاب خود حكم عقل است .
* چرا هروقت در احكام عقل شكّ كنيم از ناحيهء موضوع حكم عقل است و نه از ناحيهء بقاء حكم ؟
بخاطر اينكه عقل به هنگام صدور حكم ، موضوعش را با تمام قيود و جهاتى كه در آن دخيلاند از جمله مقتضيات ، موانع ، شرائط ، اسباب ، رافع در نظر مىگيرد و سپس روى آن موضوع مشخصشده حكم صادر مىكند .
و لذا تا مادامىكه اين موضوع با اين مشخصات وجود دارد ، حكم عقل هم وجود دارد و نيازى به استصحاب ندارد .
- امّا گاهى در اثر كم و زياد شدن در جهات دخيلهء در همين موضوع است كه براى انسان شكّ پيدا مىشود فى المثل :
- عقل مىگويد : التصرف فى ملك الغير بدون اذنه قبيح ، كه اين يك حكم عقلى است .
به عبارت ديگر : قبح ، حكم عقل است ، تصرّف در ملك غير هم موضوع آن است .
به عبارت ديگر : تصرّف ، موضوع حكم است ، ملك غير بودن مقتضى قبح است ، بدون اذنه عدم المانع براى صدور حكم است قبيح بودن هم حكم است .
بنابراين : عقل ، با قيد ( ملك الغير ) و با قيد ( بدون اذنه ) ، حكم مىكند به قباحت اين موضوع كه تصرّف است و لذا : تا اين موضوع با اين قيود محرز است ، عقل در صدور حكمش شكى ندارد .
يعنى اگر فردا و فرداى فردا هم اين تصرّف در ملك غير و بدون اذنه باشد ، باز هم قبيح است و لذا شكّ در اينجا معنا ندارد .
امّا : يك وقت شما مىگوئيد : ديروز تصرّف كردن در فلان ملك غير قبيح بود چرا كه بدون اذنه بود و لكن اكنون شكّ دارم كه آيا باز هم اين ملك ، ملك الغير است يا نه ؟ چرا كه ممكن است كه مالك آن را به من هبه كرده باشد و يا در اثر مرگش به من ارث رسيده باشد ، كه اين شكّ از ناحيهء
رسائل شيخ انصارى ( فارسى ) — صفحة 237
مساهمون: الشيخ الأنصاري
ص٢٣٧