پس : عبارت مرحوم بهبهانى بيانگر اين مطلب است كه استصحاب چه وجودى و چه عدمى مورد بحث بوده است .
2 - و امّا مؤيد و يا شاهد ديگر ما ، استدلالات خود حضرات است ، چه مثبتين و چه نافين ، چرا كه در اين استدلالات هم به وجوديات نظر دارند ، هم به عدميّات .
فى المثل : نافين در استدلالاتشان دارند كه : اگر استصحاب حجّت بود ، مىبايستى در دعاوى بينهء منكر ، مقدم بر بينهء مدّعى باشد ، چرا كه بينهء منكر هميشه مؤيد و همراه است با استصحاب عدم . و حال آنكه هيچوقت بينهء نافى به خاطر تاييد اصالة العدم ترجيح داده نشده است بر بينهء مثبت .
و لذا نتيجه مىگيرند كه : اين مطلب دليل بر اين است كه : استصحاب حجّت نيست ، و اگر حجّت بود ، در اين مورد ، بينهء نافى را مقدم مىداشتند بر بينهء مثبت بخاطر اينكه استصحاب عدم كمك آن است .
الحاصل : مطلب فوق نشان مىدهد كه منكرين حجيّت استصحاب ، حجيّت عدمى را نيز در نظر دارند ، و دليلى كه در اينجا اقامه كردهاند مربوط است به امور عدميّه . از طرفى هم مثبتين حجيّت استصحاب ادلّهاى را ذكر كردهاند ، از جمله مىگويند اگر استصحاب حجت نبود ، حضرات به هنگام استنباط احكام در استدلال به آيات و روايات با مشكل روبرو مىشدند چرا كه با ضميمه كردن استصحاب به اين آيات و يا روايات است كه دست به استدلال و استخراج احكام مىزنند .
فى المثل :
اگر به يك عام استدلال مىكنند به بركت اصالة عدم تخصيص است .
اگر به يك مطلقى استدلال مىكنند به بركت اصالت عدم تقييد است .
اگر به يك لفظ حقيقى استدلال مىكنند به بركت اصالت عدم القرينه است .
اگر به يك عموم زمانى استدلال مىكنند به بركت اصالت عدم نسخ است و هكذا . . .
حال : سؤال ما اين است كه اين استصحاباتى كه در اين استدلالات مورد استفاده است عدمى است و يا وجودى ؟ خواهيد گفت : همه عدمى است .
پس : اعتراف خواهيد كرد كه چه مثبتين و چه نافين به مطلق استصحابات نظر داشتهاند چه وجودى و چه عدمى .
در نتيجه : استصحابات عدميّه از محل نزاع خارج نبوده است بلكه مورد ملاحظه قرار داشته
رسائل شيخ انصارى ( فارسى ) — صفحة 227
مساهمون: الشيخ الأنصاري
ص٢٢٧