است چند چيز مىتواند باشد :
1 - اين تصور كه به مرگ نابود و فانى و معدوم صرف مىشود . و شكَّى نيست كه اين گمان ناشى از جهل محض است ، زيرا مرگ چيزى جز قطع وابستگى و علاقهء نفس از بدن نيست ، و نفس براى هميشه باقى است ، چنان كه براهين قاطع عقلى و شواهد ذوقى ( مجاهدات و رياضتها و عبادات ) و ظواهر دلائل نقلى بر بقا و خلود نفس دلالت دارد . و شايد آنچه قبلا در اين باره گفتيم براى اثبات اين مطلوب كافى باشد . و صرف نظر از آن مىگوئيم : كسى كه كمترين بصيرتى دارد چگونه براى او جايز است كه همهء بزرگان نوع انسان از صاحبان وحى و الهام و استوانه هاى حكمت و عرفان را به دروغ محض و باطل صرف نسبت دهد .
بنابراين كسى كه اندكى تأمّل كند از ترس از مرگ رهائى مىيابد .
2 - تصوّر اينكه مرگ موجب درد و ألم جسمانى شديد طاقت فرسا مىشود كه شبيه آن را در همهء عمر ادراك نكرده است . و اين نيز از خيالات باطل و فاسد است ، زيرا درد و رنج فرع حيات است و درد جسمانى ما دام كه حيات هست شديدتر از دردهاى سخت و قطع عضو نيست ، بعد از زوال حيات درد وجود و معنى ندارد . زيرا ادراك هر چه جسمانى است به واسطهء حيات است و پس از گسيختن رشتهء حيات ادراكى باقى نيست تا دردى احساس شود .
3 - آنكه گمان كند كه از مرگ كاستى و نقصان به او مىرسد . اين گمان نيز به سبب غفلت از حقيقت مرگ و انسان است . زيرا كسى كه حقيقت اين دو را شناخت مىداند كه مرگ باعث كمال و تماميّت انسانيّت و آثار آن است و مردن جزء حدّ انسان مىباشد . و از اين رو حكماى نخستين گفتهاند : « انسان حىّ ناطق ميرنده است » . و حدّ هر چيزى موجب كمال آن است نه نقص و ناتمامى آن .
پس با مرگ كمال و تماميّت حاصل مىشود نه نقصان . « نشنيده اى كه هر كه بمرد او تمام ( يعنى كامل ) شد » . پس انسان كامل مشتاق مرگ است ، زيرا مرگ مقتضى تماميّت و كمال او در خروج از ظلمت سراى طبيعت و همسايگى اشرار به عالم نور و همنشينى با اخيار و نيكان يعنى عقول قدسى و نفوس پاك است ، و كدام خردمند حيات عقلى و سرور و ابتهاج حقيقى را بر حيات هراس انگيز وحشتناك مادّى كه
جامع السعادات ( علم اخلاق اسلامى ) ( فارسي ) — صفحة 259
مساهمون: ملا محمد مهدي النراقي
ص٢٥٩