شما كسى هست كه لياقت « على » را براى خلافت و سرورى داشته باشد ؟ « قيس بن مخزمه زهرى » گفت نه ! آنگاه ( فرود ) گفت راست گفتى . آيا در « على » ( ع ) ويژه گيها و محامدى هست كه در احدى از شما نباشد ؟ گفت آرى چنين است ! پرسيد چه نكته اى شما را از او باز داشت ؟ گفت اجتماع مردم به « ابو بكر » . گفت به خدا سوگند كه مطابق خوى و سنّت خود عمل كرديد و سنت پيمبر خود را رها كرديد . اگر امر ولايت را در خاندان پيمبر خود قرار داده بوديد از زمين و آسمان بر شما نعمت فراوان مىگرديد . بالجمله ( ابو بكر ) خليفه شد اما در كارها ميانه روى مىكرد و بديها را آشكار نمىساخت پس با او مصاحبت مىكردم و پند گوى او بودم . و در آنچه اطاعت خدا بود او را با كوشايى متابعت مىكردم تا دم واپسين او فراز آمد . اگر روابط مخصوص او با عمر نبود و قبلا تبانى نكرده بودند گمان نمىكنم كه مانع كار خلافت من مىشد زيرا فرمودهء پيمبر اكرم ( ص ) را به ( بريدهء اسلمى ) شنيده بود كه وقتى من و خالد بن وليد را بسوى يمن فرستاد فرمود :
« هر گاه از يك ديگر جدا شويد هر يك بر لشكر خود به استقلال امارت داريد و اگر در يك جا با هم بوديد » على « بر همه شما امير است . سپس رفتيم جنگيديم و اسيرانى بدست آورديم كه » خوله دختر جعفر جار الصفا « يكى از آنان بود كه به علَّت جمال شگفتى انگيزش او را » جار الصفا « مىناميدند . من » خوله « را به غنيمت پذيرفتم . خالد او را از من گرفت و بريده را به خدمت پيمبر اكرم ( ص ) فرستاد تا آن بزرگوار را بر من خشمگين گرداند ( بريده ) رويداد من و ( خويله ) را به عرض آن بزرگوار ( ص ) رسانيد و آن
كشف المحجة لثمرة المهجة ( فانوس ) ( فارسي ) — صفحة 266
مساهمون: اسد الله مبشرى
ص٢٦٦