ولايت را از من بربايند و انصار را كه يارى دهندگان خدا بودند و كتيبهء اسلام ، واپس راندند . انصار ، گفتند اينك كه ولايت را به « على » تسليم نمىكنيد ، حق دوست ما براى اين سمت بيش از ديگرانست ( 1 ) .
به خدا سوگند نمىدانم به چه كسى شكايت برم . آيا در حق انصار ستم رفت يا در حق من ستم كردند ؟ بلكه حق مرا به ستم گرفتند و من مظلوم واقع شدم . پس ، گويندهء قريش ، ( 2 ) گفت همانا كه فرستاده خدا ( ص ) گفت امامان از قريشند و بدين گونه با اين سخن ، انصار را از تصاحب ولايت راند . حق مرا نيز از آن امر مانع گرديد پس گروهى نزد من آمدند و به من يارى خود را عرضه داشتند از آن جمله پسران « سعيد » و « مقداد بن اسود » و ( ابو ذر غفارى ) و ( عمّار بن ياسر ) و ( سلمان فارسى ) بودند و ( زبير بن عوام ) و ( براء بن عازب ) . به آنان گفتم رسول خدا ( ص ) ، به من وصيتى فرموده است و از فرمان او سر نخواهم پيچيد . به خدا سوگند هر بلا بر سر من آيد دست از اقرار به يگانگى خدا نخواهم كشيد و جان و دل بر سر فرمانبردارى او مىگذارم و اگر ريسمان بر گردنم اندازند و مرا هر سو بكشند جز به فرمان الهى گامى نگذارم و هنگامى كه ديدم مردم براى بيعت با « ابو بكر » هجوم آوردند دست واپس كشيدم و مىدانستم كه براى تصدى مقام رسول الله حق من از او و از غير او بيش است و بر همه برترى دارم و رسول گرامى ( ص ) « اسامه » را بر لشكر امارت داد و آن دو را در آن لشكر قرار داد و تا دمى كه رسول بزرگوار ( ص ) حيات
هامش
( 1 ) منظور « سعد بن عباده انصارى » است كه هرگز با خلفا بيعت نكرد و عاقبت او را كشتند و شهرت دادند كه جنّيان او را كشتهاند .
( 2 ) منظور ( ابو بكر ) است كه در سقيفه به اين استدلال بر انصار چيره شد .