داشت مىفرمود به لشكر ( اسامه ) بپيونديد . وقتى لشكر « اسامه » بسوى شام رفت و به ( اذرعات ) رسيد به لشكر روم روبرو گرديد و آن لشكر را فرارى كرد و خداى تعالى اموال آنها را به غنيمت نصيب لشكر اسامه فرمود .
وقتى ديدم گروهى از دين اسلام روى بر مىتابند و مردم را به محو كردن دين « محمد ص » و ملت « ابراهيم ع » دعوت مىكنند ترسيدم كه اگر من به اسلام و مسلمانان يارى نكنم در آن دين رخنه پديد آيد و اين بناى معظم در هم فرو ريزد ، اين مصيبت نزد من سهمگينتر از آن بود كه ولايت امور شما و خلافت بر شما را از دست بدهم ، چه ، آن متاع چند روز كوتاه است و سپس مانند ابر از ميان مىرود و ناپديد مىگردد . پس در اين امر با مردم برانگيخته شدم و برخاستم و با مسلمانان همگامى كردم تا باطل از ميان رفت و بلندى كلام خدا آشكارا شد اگر چه كافران نمىخواستند اما ناچار خاكسار شدند .
و هنگامى كه « سعد » ديد مردم با ابو بكر بيعت مىكنند بانگ برداشت كه اى مردم اگر من داوطلب كار ولايت شدم از آن روست كه ديدم به « على » ( ع ) توجه نمىكنيد اينك تا او بيعت نكند من با هيچ كس بيعت نخواهم كرد . شايد اگر او هم بيعت كند من چنين نكنم . سپس بر مركب خود سوار شد و به « حوران » رفت و در سرايى زيست تا در گذشت .
« فروة بن عمر انصارى » كه رسول اكرم ( ص ) را با دو اسب يارى مىكرد و در آمد املاك خود را كه هزار بار شتر خرما بود به مسكينان تصدق مىداد بانگ بر آورد . كه اى گروه قريش آيا در ميان
كشف المحجة لثمرة المهجة ( فانوس ) ( فارسي ) — صفحة 265
مساهمون: اسد الله مبشرى
ص٢٦٥