إِنَّ الْأَبْرارَ لَفِي نَعِيمٍ ، وَ إِنَّ الْفُجَّارَ لَفِي جَحِيمٍ
، « 452 » اى ، هر آينه نيكو كاران در نعمت باشند ، و هر آينه بَدان در آتش افروخته . پس نفس خود را بدين دو آيت عرضه كن تا قرارگاه خود از دو سراى بدانى .
سخن در صفت بهشت و أصناف نعمتهاى آن
( 1 ) اين سرايى كه غموم و شرور آن بدانستى در مقابلهء سرايى ديگر است ، پس در نعيم و سرور آن تأمل كن ، چه هر كه از يكى از آن دور شد ، جاى او لا محاله در ديگرى باشد . پس خوف از دل خود بر انگيز به بسيارى فكرت در هولهاى جحيم ، و رجا به بسيارى فكرت در نعيم مقيم موجود براى اهل بهشت . و نفس خود را در ابتدا به تازيانهء خوف و زمام رجا سوى صراط مستقيم بران ، چه ملك عظيم بدان يا بى و از عذاب اليم بدان رهى .
پس تفكر كن در اهل بهشت كه در روى ايشان تازگى نعمت باشد : شراب خالص بديشان مىدهند ، نشسته بر منبرهاى ياقوت سرخ ، در خيمههاى [ آراسته به ] مرواريد آبدار سفيد ، بساط عبقرى « 453 » سبز در آن [ گسترده ] ، و تكيه زده بر تختهاى آراسته بر اطراف جويهاى روان از خمر و انگبين نصب كرده ، غلمان و وِلدان گرد آن در آمده ، و حور عين از خيرات حِسان « 454 » به جمال خود آن را بياراسته ، ياقوت و مرجان از خوبى ايشان رشك برده ، و چشم آدمى و پرى برايشان نه افتاده ، و دست كسى بديشان نرسيده ، در درجات بهشت مىروند . چون يكى از ايشان در رفتار خود بخرامد ، هفتاد هزار كس از وِلدان اعطاف « 455 » او بردارند ، از طرايف حرير سفيد چيزى پوشيده كه چشمها در آن حيران ماند ، تاجهاى مكلّل مرصع به مرواريد و أصناف گوهرها بر سر ، در جمال صورت و كمال سيرت و غايت خوشبويى كه مشك را از بوى ايشان رشك آيد ، آمن « 456 » از آن كه پيرى [ 712 ] و درويشى روى بديشان نمايد ، پرورده در قصرهاى ياقوت ميان روضههاى بهشت افراشته ، در چشمهاى چون آهو جز از شوهران خود نگاه داشته ، « 457 » پس خُدّام و وِلدان چون لؤلؤ مكنون در خدمت ايستند ، و كوزهها و ابريقهاى مَعين « 458 » و كأسها و جامهاى تسنيم « 459 » بر ايشان گردان كنند ، و در آن مقام امين جزاى اعمال خود بينند ، و در حضرت پادشاه مقتدر به مقعد صدق نشينند ، در وجه كريم مىنگرند ، و تازگى نعمت بر رويشان مىتابد ، و گرد خوارى بديشان راه نيابد ، بلكه اكرام و اعزازشان متواتر باشد ، و انواع تحف از حضرت پروردگارشان متظاهر ، و در
هامش
( 452 ) انفطار 82 - 13 و 14 .
( 453 ) بساط ، فرش ، گستردنى ، عبقرى نوعى گستردنى از ديباى منقش . عرب پندارند كه « عبقر » نام شهر جنيان است و هر چيز عجيب را بدان نسبت دهند ( زبيدى 10 - 522 ) .
( 454 ) حِسان ، بسيار نيكو ، خيرات حِسان ، نيكو زنان با حسن و جمال .
( 455 ) اعطاف ( ج عِطْف ، زير بغل ) .
( 456 ) آمِن ، بى بيم ، ايمن .
( 457 ) عربى : قاصرات الطرف عين ( جمع « عَيناء » به معنى زن درشت چشم ) ، يعنى چشمان درشت خويش را پوشيده دارند مگر از شوهران خود كه تعبيرى است از آيهء 56 سورهء رحمن .
( 458 ) مَعين ، آب روان و روشن .
( 459 ) تسنيم ، چشمهاى در بهشت .